نذاشتن دوستی و محبت رو یاد بگیریم و تو روابطمون جاری بشه، همش نهی بوده و نفی، همش ترسیدن از اوهام،ترس از کج فهمی ترس از برداشت و نگاه مردم، ترس از فشار سنگین جامعه نمیذاره راهی رو بریم که باید بریم بلکه به هزار بیراهه و چاله و چاه گذرمون میفته و همیشه چه دیر میرسیم چقدر دیر یادمون میفته فلانی چقدر عزیز بود برامون، زمانی که دیگه فرصت و امکانی برامون باقی نمونده، غرور مشغله فراوون یا بی حوصلگی و خستگی ما رو از اصل مطلب دور کرده، نمیخوام نصیحت کنم یا راهکار ارائه بدم بلکه اینا رو گفتم تا یه موضوعی که چند روز قبل پیش اومد رو تعریف کنم اونایی که منو میشناسن میدونن چقدر به مادرم علاقه مند و وابسته هستم بعد از فوت بابا تقریبا هر روز از سرکار با مامان تماس میگیرم و حال احوال میکنم تا شب که برم خونه و ببینمش، این رویه واسه من خیلی عادی شده و تقریبا به عادت تبدیل گشته، واقعا برای اطلاع از حالش زنگ میزنم و هیچ چیز خاصی تو این اتفاق نمیبینم اما چند شب قبل که بر حسب یه پیشامد منزل یکی از اقوام بودم لابلای حرفاشون به این موضوع اشاره شد و دیدم همین عادت یک دقیقه یی و ساده من چقدر تاثیر مثبت داشته و چه تفسیرهای که ازش نمیشد...
دلتنگ شدن برای کسی یا چیزی که نیست و وجود خارجی نداره اعم از اینکه بوده و از بین رفته یا اصلا وجود نداشته یه خودآزاری مستمر از طرف افرادی هست که نمیتونن بین جهان واقعی و دنیای ذهن و خیالشون تفاوت قائل بشن و اصولا دنیای دارند که خطوط جهان عینی و ذهنی شون درهم فرو رفته، هر چی این درهم تنیدگی شدیدتر باشه میزان آزار دیدن فرد بیشتر میشه. هرکدوم از ما تا حدودی خیال بافی میکنیم ول اینجا بحث اشخاصی هست که کلا مرزی بین خیال و واقعیت براشون قابل تصور و فهمیدن نیست تو روانشناسی اساسی و عمیق به چنین بیماری هایی پرداخته و کاملا تشریح اش کرده اند. فارغ از اسم و رسم بیماری حس غم انگیزیه دلتنگ شدن برای عدم... بقول حسین پناهی انگار (( تو سینه آدم قلبش یخ بزنه))
پی نوشت:دعا کنیم برای سلامتی دریانوردهامون که تو دریای چین گرفتار آب و آتش هستن
((میون این همه کوچه که به هم پیوسته کوچه ی قدیمی ما کوچه ای بن بسته))
بازم تکرار و تکرار یاد سال هفتادو هشت و هشتاد و یک و هشتاد و هشت دوباره زنده شده....
((دیوار کاهگلی یه باغ خشک که پر از شعرای یادگاریه مونده بین ما و اون رود بزرگ که همیشه مثل بودن جاریه))
بیش از صد و خرده یی سال هست که میخوایم و نمیشه، مشکل یادگاری هاست یا حس حسرت ما نسبت به درخت های خشکیده ای که یه زمانی سرسبز سر سبز بودن....
((توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا می گیریم یه روز هم مثل پدربزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم))
میگن مشکل اصلی خاورمیانه وجود نفت هست، کاملا موافقم تا زمانی که نفت وجود داره قدرت های بزرگ دست از سر اهالی خاورمیانه برنمیدارن...
((اما ما عاشق رودیم، مگه نه؟ نمی تونیم پشت دیوار بمونیم ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟ نباید آیه حسرت بخونیم))
حکم امثال من که هم عاشق وجب به وجب این خاک هست هم مذهبشون رو عمیقا دوست دارن و بهش باور قلبی دارن، قصد مهاجرت هم ندارن، ((درسرزمین قد کوتاهان (که) معیارهای سنجش همیشه برمدار صفر سفر کرده اند )) چی میتونه باشه...
((دست خسته مو بگیر تا دیوار گلی رو خراب کنیم، یه روزی هر روزی باشه دیر و زود،می رسیم با هم به اون رود بزرگ
تنای تشنمونو،می زنیم به پاکی زلال رود))
وقتی میبینم تعداد افراد پلیس ضد شورش تو میدون ولیعصر و انقلاب به ازای هر یک نفر عابر حداقل ده نفر پلیس هست معنای مردمی ترین نظام دنیا رو بهتر درک میکنم...
کاسپارف استاد بزرگ شطرنج، در بازی به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد:
«در بازی با او نمیدانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشهای که در سر داشت میگشتم. گاهی به خیال خود نقشهاش را خوانده و حرکت بعدی را پیشبینی میکردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم. تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکتهای او بودم و دنبالهرو مسیر او شدم که مهرههای خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکتهای او از سر مهارتنداشتن بود و فقط مهرهها را حرکت میداد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشهای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگتری یاد گرفتم که تمام حرکتها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیدهایم و نقشه کشیدهایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشههایش میگردیم آنجاست که مسیر را گم میکنیم و میبازیم.»
از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای "بیست و پنج درصدی" ، همون ادمهایی که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای زندگیم. زندگی کنار ادمهای ساده ای که تو قهوه خونه های کم رونق روستاهای پرت میشینن و به قلیونهای ساخته شده از کدو پک میزنن و تمام فکرها وحرفاشون درباره کم آبی و خوب و بد محصول کشاورزی یا دامی اون سالشونه و گاهی وقتها هم که میرن تو عالم سیاست از هر دری حرف میزنن و همیشه هم آخرش به این نتیجه میرسن که سیاست پدرو مادر نداره و خیلی زود برمیگردن به صحبت کار و روزگارخودشون.
تو دنیای این آدمها روزها آهسته تر سپری میشن و بندرت وقت کم میاری و لازم نیست غذاتو با عجله خورده نخورده ول کنی و بدویی به دنبال روزگار.
پیش این مردم که باشی به ندرت دیر میشه
من و مجید تو یه همچین محیطی دوست شدیم یعنی اولش همکار شدیم بعد دوستی آمد و بعد بیماری...
من الان بیش از پونزده ساله که بیمارم و هفت سالی میشه که از ایران رفتم اون اوایل بیماری دکترها گفتن بیشتر از پنج سال زنده نمیمونم ولی کجای کار دنیا رو حساب و کتاب بوده که بیماری من باشه.
امروز من جز چشمهام قادر به حرکت دادن هیچ قسمت دیگه ای از بدنم نیستم ولی بکمک کامپیوتر مخصوصی که فقط با حرکت چشم دستور میگیره متن بالارو تایپ کردم .(گل روی سازنده اش ماچ بارون)
به پیشنهاد مجید که بعد از بالای ده سال پیداش کردم سعی میکنم گاهی وقتها تو این وبلاگ بنویسم بعنوان یه آدم بیست و پنج درصدی دیروز و دونیم درصدی امروز.
این اولین یادداشت نادر دوست داشتنی بود در وبلاگ چارو . و ...
***********************************
ساعت 9 شب 30 آذر 96 ( یلدا )
به یاد نادرم . از وقتی بی خیال فیس بوک شدم، فقط دو سه بار با عباس و یک بار با نادر در ارتباط بوده ام .
به یاد نادرم . سری به تلگرام می زنم . بین شماره های تشرعی ها، چشمم به عکس پروفایل ناهید خانم می افتد . ناهیدخواهر نادر است. عکس پروفایلش عکس نادر است. در تمام سلولهای بدنم زلزله می شود .
- سلام . خوبید؟ خانم تشرعی از دوست من چه خبر؟
و برای خالی نبودن عریضه و برای داشتن بهانه می نویسم : -
- یلداتون شاد .
نزدیک دو ساعت بعد،...
- سلام آقا مجید انشالله یلدا شما شاد باشه. نادر دیروز فوت کرد...
متاسفم . یکی از اسطوره های استواری و یکی از بمب های روحیه، دنیا را تنها گذاشت و رفت ...
سخته حرف داشته باشی اما نتونی بزنی، یعنی نخوای چیزی رو بگی که هزار بار گفتی و هیچ ترتیب اثری داده نشده. بدونی و مطمئن باشی که غلطه اما سکوت کنی...
سخته نخوای اونی بشی که میخوان و همونی بمونی که میخوای و هستی، هر پشتکی بزنن تو براشون یه وارو، رو کنی و اصلت هیچ وقت فرع نشه...
سخته نزدیکترین آدما بهت، بدترین و کاری ترین زخم ها رو بزنن، یعنی کسایی که حاضری خیلی راحت جونت رو براشون بدی اما اونا تیغ بکشن به تموم جسم و روحت...
سخته تحمل کردن بعضیا بخاطر بعضیای دیگه، کسایی که دیدنشون کفاره داره رو بذاری روبروت و بشن آیینه دق ابدی و ازلی...
سخته اهل نوازش کردن باشی اما مجبور به حمل شلاقی بشی، عاشق برف باشی و خونت روی خط استوا باشه...
سخته بقیه رو سیراب کنی و اصل کاری ها همیشه تشنه باشن، تمام روز قفس بسازی و زنجیر ببافی اما آخر شب شعر آزادی زمزمه کنی...
سخته بعد از کلی نذر و نیاز و دوا درمون دنیا بیایی اما نشه اونی که باید و سر آخر تو اوج جوونی، گوشه خیابون از زور سرما و خماری جوون بدی و شهرداری دفن و کفنت رو انجام بده....
سخته تو کوچه بن بست مجبور باشی بدویی، یعنی اصلش فرقی هم نداره انداخته باشنت تو کوچه بن بست یا خودت رفته باشی...
سخته علامت کش گذر نواب باشی و سر پیری کارت به خنچه کشی برسه به خداوندی خدا این دیگه سخت نیست بلکه خود خود مرگه...
سالهاست که تصور ، تجربه ، یا عادت کرده ام که هر گاه وارد کار جدیدی می شوم ، یا پیگیر اخبار گوناگون می شوم ، یا درگیر بخشی غیر از روزمره گی های زندگی می شوم ، یا گرفتار پیگیری کارها در جاهای مختلف می شوم و ... و ... نخستین هشداری که به خودم می دهم این است :
- هی رفیق ! فکر کن اوضاع خیلی خراب است !
و بعد آماده ی کلنجار رفتن با آن سوژه و پیش بردنش به سمت و سویی که می خواهم ، می شوم .
اما ، حالا دیرگاهی است که پس از چندی کلنجار ، به خودم می گویم :
_ هی رفیق ! اوضاع انقدرها که تو فکر می کردی خراب نیست ! اوضاع انقدر خراب است که تو حتی نمی توانی فکرش را بکنی !
...
...
اما همچنان به امید زنده ایم . ما در مرحله ی پیش دبستانی ورود به آگاهی و آزادی هستیم و حالا حالاها باید درس بخوانیم و مشق بنویسیم تا اوضاعمان بهتر شود .
پی نوشت : روزهای آخر پاییز را عشق است ...
احمد شاملو، زادهٔ ۲۱ آذر ۱۳۰۴، متخلص به الف. بامداد شاعر، نویسنده، روزنامه نگار و پژوهشگری ایرانی بود.
شاملو تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت، چراکه پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از این شهر به آن شهر اعزام میشد و از همین روی، خانوادهاش هرگز نتوانستند برای مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال ۱۳۲۲ به سبب فعالیتهای سیاسی، پایانِ همان تحصیلات نامرتب را رقم میزند.
شهرت اصلی شاملو به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی و سرودن گونهای شعر است که با نام «شعر سپید» یا «شعر شاملویی»، یا «شعر منثور» شناخته میشود.
شاملو که هر شاعر آرمانگرا را در نهایت امر یک آنارشیست تام و تمام میانگاشت، در سال ۱۳۲۵ با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تأثیر او به شعر نیمایی روی آورد؛ اما برای نخستین بار در شعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد، وزن را رها کرد و به صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی پدید آورد.
شاملو علاوه بر شعر، فعالیتهایی مطبوعاتی، پژوهشی و ترجمههایی شناختهشده دارد. مجموعه کتاب «کوچه» او بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامهٔ مردم ایران است.
آثار شاملو به زبانهای سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلادی، کردی و ترکی ترجمه شده است. شاملو از سال ۱۳۳۱ به مدت دوسال مشاور فرهنگی سفارت مجارستان بود.
«نخستین شب شعر بزرگ ایران» در سال ۱۳۴۷، از سوی وابستهٔ فرهنگی سفارت آلمان در تهران برای احمد شاملو ترتیب داده شد.
سالهای آخر عمر شاملو در انزواء گذشت. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در اینباره میگوید: «راستش بار غربت سنگینتر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه میسوزد، آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفرهاست.» از سوی دیگر اجازهٔ هیچگونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمیشد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سالها در توقیف مانده بود.
سرانجام احمد شاملو پس از تحمل سالها رنج و بیماری، در تاریخ دوم مرداد ۱۳۷۹ در ۷۴ سالگی درگذشت و پیکرش در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.
سنگ مزار شاملو، تاکنون چندین بار از سوی افراد ناشناس تخریب شده است.
منبع:اینترنت
پی نوشت: اگه چیزی از شاملو به یاد دارید و دوست داشتید کامنت بذارید.