هفتگ
هفتگ

هفتگ

مناظره ی سوم در اردیبهشت زیبا

مناظره ی سوم  در اردیبهشت زیبا 


به پایان آمد ، حکایت سه مناظره ، مابین مردانی که برای نشستن بر کرسی ریاست جمهوری ایران آمده بودند .

به پایان آمد ، حکایت سه مناظره ، با مفهوم : برنامه ریزی برای افشای همدیگر !!

به پایان آمد حکایت سه مناظره ، که بی هیچ ترس و وحشتی ، مناظره گران آن گفتند حاصل 38 سال حکومت چپ و راست اینگونه بوده است :

-        33 میلیون فقیر .

-        3.5 میلیون بیکار .

-        اقتصاد ورشکسته .

-        نهادهای درگیر اقتصاد و سیاست .

-        اندیشه های گداپرور .

-        مسئولین دزد و دروغگو و ... و ... و ...

و واقعیاتی که گفتنش به جز در این مناظرات هر جای دیگری و از هر زبان دیگری ، جرمی نابخشودنی بود .

به پایان آمد حکایت سه مناظره .

اما هنوز راه باقی است . و امید باقی است .

بیست و نهم اردیبهشت ، تدبیر ماست که حداقل امیدها را برای بهتر زیستن زنده نگاه خواهد داشت .

ماییم که می توانیم بر اردیبهشت زیبا ، در اوج سیاستِ کسالت بار ، با انتخاب خود ، پایانی زیبا چون گلهای بنفش دشت ها ی این ماه ، رقم بزنیم ، یا نزنیم !  

اینهم چند عکس اردیبهشتی :







به پایان آمد این دفتر 

حکایت همچنان باقی است ...

لن ترانی

هر فلسفه و نوع نگاهی آدمی را به سمت و سویی می برد که با دیگر مسیر ها به شدت متفاوت است پیروی کردن و مقبول نظر افتادن هر کدام از انواع این سبک و سیاق ها شرایط مختلف و گاها متضاد و متناقضی  را رقم میزند مثلا  چند نوع نگاه و فلسفه مختلف در  رابطه با امر واحدی مثل  عشق رو میبینیم

موسی خطاب به خداوند در کوه طور:  اَرَنی ( خود را به من نشان بده)
خداوند: لن ترانی ( هرگز مرا نخواهی دید)
سعدی:
چو رسی به کوه سینا  ارنی  مگو و بگذر /  که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"
شاعری دیگر:
چو رسی به طور سینا  ارنی  بگو و بگذر /  تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"
شاعری دیگر:
ارنی  کسی بگوید که ترا ندیده باشد /  تو که با منی همیشه ، چه  "تری" چه " لن ترانی"

شاعری دیگر:

سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی /  ارنی نگفته گفتی دوهزار " لن ترانی"
...............................................................................................

فارغ از مباحث ادبی بر سر اینکه سراینده  ابیات جز بیت اول، چه کسی است تفاوت در نگاه و رویکرد  انسانها نسبت به موضوعی عاطفی  مثل عشق، و اینکه کدام نگاه را بیشتر می پسندیم و دوست داریم رویکردمان را مشخص می کند اگر به هزار دلیل قصد فریب خود را نداشته باشیم.

آبباس

چند روز پیش  چون جای پارک پیدا نکردم مجبور شدم ماشین رو بذارم ته کوچه نهم میرعماد، سر کوچه سفارت هند هست. عصر که رفتم ماشین رو بردارم دیدم یه پسر بچه هندی داره با توپ بازی میکنه کمی باهاش بازی کردم یکی دو دقیقه که گذشت دوید چند تا از دوستای همسن و سالش رو صدا کرد وسط کوچه یه گل کوچیک مشتی زدیم  جالب اینجا بود که نه اونها فارسی بلد بودن نه من هندی و انگلیسی، ولی قشنگ حرف همدیگرو می فهمیدیم. بگذریم از نگاه متعجبانه کسایی که از کنار ۴ تا بچه که سرجمع وزنشون اندازه هم بازی چاقشون نمیشد. بعد بازی وقتی از کنارشون رد شدم برای هم دست تکون دادیم و گفتن خداحافظ آبباس... خیلی لحظات جالب و جذاب و عجیبی بود فارغ از حس و حال کودکی که همیشه آدم و لبریز از حس نشاط و خوبی میکنه، اینکه یه ایرانی باهاشون هم بازی شده بود براشون خیلی خوشایند بود اینو از خنده و شادیشون براحتی میشد فهمید.

خودزنی های ملی ( 1 )

خودزنی های ملی 

1 - جنگل 

به این عکس نگاه کنید :



نیمه ی پایینی عکس ، تپه ای است با رنگ سبز روشن و چشم نواز .  تپه ای سراسر سبز و پر از گلهای بهاری ، بابونه ، قاصدک ، شقایق ، گل گاوزبان و ... و ... با زیبایی خیره کننده اش ، تپه ای است در خاک ایران ، در یکی از توریستی ترین نقاط این مملکت . این تپه همه ی زیبایی ها را دارد ، اما جنگل ندارد .

در انتهای تپه و در سمت چپ عکس ، یک حصار ساخنه شده از فنس قرار دارد . این فنس ، حریم مرزی ایران و آذربایجان است .

و سرانجام ، نیمه ی بالایی عکس با جنگل های تو در تو و درختان سر به فلک کشیده اش دیده می شود . پیدا کردن یک تکه زمین بدون درخت ( به جز حریم ساختمان مرزبانی ) در آن تپه ها و کوهها کار دشواری به نظر می رسد . آن تپه ، در کشور آذربایجان قرار دارد . در حقیقت بخشی از ایران است که در عهدنامه ی ترکمانچای به روسیه واگذار شد .

تمام تپه های اینسوی مرز نیز روزی روزگاری نه چندان دور جنگل بوده اند . اما ما در سریال خودزنی های ملی ، همه را نابود کرده ایم و هیچ کسی هم نیست که ارده ای برای زندگی بخشیدن دوباره به جنگلها داشته باشد و کاری انجام دهد .

شاید دیر شده باشد .

اگر می خواهید دلیلش را بدانید به عکس زیر نگاه کنید و دیگر هیچ ! 



باز هم همان تپه ها . این سوی مرز : شخم خاک خیس !

آنسوی مرز : پاسبانی از جنگل و طبیعت .

از این خودزنی های ملی ، دهها و صدها مثل دیگر هم هست . همه می دانیم . مثلا ... مثلا ...

 

پست پایانی

من هیچ وقت نویسنده نبودم ... دوران جوانی  هیجانهای جوانی  مو به نام شعر می اوردم روی کاغذ ..  ولی هیچ وقت جدی نشد الان که فکر می کنم بیشتر ژست بود ...   نوعی متفاوت بودن یا متفاوت دیده شدن


 ازدواج کردم  نوشتن و خوندن یکجا گذاشتم کنار ...هانا که به دنیا  اومد ... دوست داشتم اندیشه هامو برای هانا مکتوب کنم ... این بود که وبلاگ نویسی به طور جدی دنبال کردم ... 

اون زمان حتی فکر اینکه نوشته هام  برای کسی بغیرازخودم و احتمالا هانا جذاب باشه به مغزمم  خطور نمی کرد..

ولی کم کم  به لطف دوستا وبلاگی ایی که پیدا کردم وبلاگم خواننده پیدا کرد ... 

ولی واقعیت همونی هست که اول نوشتم ...من نویسنده نبودم و نیستم ...

امروز می خوام  از طبقه چهارم ساختمان هفتگ برم ...

این پست ۱۲۰  مین  پست منه که از ۱۹ آبان نود و سه تا الان نوشتم 

توو این  دو سال و نیم  و این ۱۲۰ پست لطف شما همیشه شامل حال من بوده ...

 اگه بتونم  وبلاگ  « برای دخترم  هانا »  رو رفع فیلتر کنم دوباره اونجا واسه هانا خواهم نوشت واگه نتونم .. که  هیچ ...


 امروز سعی کردم تمام پستهایی که  اینجا نوشتم یه نگاهی بهش بندازم و خاطرات زنده کنم ...

 لینک چند تا شو می زارم .. شما هم بخونید  


ممنون بابت لطف تون از صمیم قلب دوستتون دارم ...


دوستدار همیشگی شما   آرش پیرزاده 



پذیرشhttp://7tag.blogsky.com/1393/08/29/post-19/پذیرش 


جایگاهhttp://7tag.blogsky.com/1393/09/20/post-45/جایگاه


دلتکانیhttp://7tag.blogsky.com/1393/12/21/post-147/دل-تکانی- 


کفشhttp://7tag.blogsky.com/1394/06/26/post-307/ 


تسلسل

((یه تئوری خیلی معروف می‌گه هر وقت یه کسی کشف کنه که جهان دقیقاً برای چی به وجود اومده و به چه دردی می‌خوره، این جهان در همون لحظه ناپدید می‌شه و جای خودش رو می‌ده به یه جهان دیگه که از جهان قبلی پیچیده‌تر و عجیب‌ وغریب‌تره.

یه تئوری دیگه می‌گه که این اتفاق قبلاً افتاده...))

رستوران آخر جهان  نوشته: داگلاس آدامز

نظر شما چیه؟ با داگلاس آدامز موافقید یانه

((زآتش هستی نشد روشن درین تاریک بوم))

دیروز خبری میان هزاران خبر وسط این همه هیاهوی انتخابات نظرم رو جلب کرد((روز گذشته و پیش از دیدار تیم های پرسپولیس و ذوب آهن، از ورود یک تماشاگر ویژه به ورزشگاه آزادی جلوگیری شد)) این تماشگر ویژه کسی نبود جز دختر بچه ای پنج ساله!

((پدر دختر خردسال علاقمند به فوتبال و تیم پرسپولیس در این رابطه می گوید: به دلیل علاقه من به فوتبال، فرزندانم نیز به این سو کشیده شدند و در این میان دختر پنج ساله ام نیز از هواداران دو آتشه پرسپولیس محسوب می شود، به دلیل اینکه می دانستم در این بازی هواداران کمی به ورزشگاه می آیند فرصت را مناسب دیدم تا او را به ورزشگاه ببرم تا بازی تیم محبوبش را از نزدیک ببیند.او ادامه داد: پس از آنکه قصد عبور از گیت را داشتیم ماموری که آنجا بود کلاه دخترم را برداشت و با دیدن موهایش گفت این که دختر است، شما نمی توانید به ورزشگاه بروید، من به او گفتم دختر من تنها پنج سال دارد و قاعدتا باید حضورش بلامانع باشد، اما او در پاسخ به من گفت اگر دو ساله هم بود نمی توانستید، حضور در ورزشگاه تنها برای پسران بلامانع است. پس از آن به سوی مقام ارشد وی رفتم و هر چه با او صحبت کردم نیز به نتیجه نرسیدم.))

کاری به شرع و مذهب ،سنت و سختگیری های نابجا،توجیهات شبه منطقی و غیر منطقی،نگاه و تفکر به شدت جنسیت زده، و هزاران مورد از این دست که کلی تحلیل روانشناختی و جامعه شناسانه دارد، ندارم.

 اینکه کسی به یک کودک پنج ساله نگاه و میل جنسی داشته باشد فارغ از مشکل جنسی، قطعا و حتما مشکلات بسیار زیاد روحی و روانی دارد.


پی نوشت 1: منبع خبر سایت ورزش3

پی نوشت 2: امیدوارم غیبت طولانی  را بخشیده باشید.

درصد داریم تا درصد !!!

گمان کنم اگر در یک جمع  ده نفره ، به هر دلیلی عدد ۹۸ و دو دهم در صد را بر زبان بیاوریم ، ذهن شش هفت نفر افراد حاضر ،  سمت آن درصد رای برود و آن انتخاباتی  که بیشتر شبیه حوادث دهکده ی ماکوندو در داستانهای مارکز بود !!! 


حالا اگر به هر دلیلی در  همان جمع از عدد شصت و سه و دو دهم درصد نام برده شود ، احتمالا ذهن هفت هشت نفر افراد ، به سمت آن انتخابات کذایی برود که انگار در فیلمهای  اکشن و ذهن افرادی چون آگاتا کریستی رقم خورده بود !!


فصل فصل انتخابات است . 

این درصدهای کذایی و جادویی از ۹۸ به ۶۳ رسیده اند . 

با هر رای ما به حداقل امید و عقلانیت ، کم کم  انتخابات ،  انتخابات  خواهند شد و کم کم اعداد ، اعداد واقعی خواهند شد . 


باقی بقایتان . 

و البته اردیبهشت را فراموش نکنید . لطفا .