هفتگ
هفتگ

هفتگ

فرهنگ

سعید دوستم   از طرف ۴۵ تا کارگر شاغل شرکتشون بعنوان نماینده وزارت کار  انتخاب شده   

شرح وظایفش اینکه  بره وزارت کار و وضعیت بهتری برای  کارگرهای شرکتشون فراهم کنه ...

 وقتی رفته در جلسه نماینده ها در وزارت کار شرکت کرده   دیده تمام نماینده ها  اصلا به فکر همکاراشون نیستند  و فقط به این فکر می کنن  که کاری برای خودشون بکنن   ... مثلا  می گفت طرف نمایده ۱۶۰۰ نفره فقط و فقط دنبال بازنشتگی خودشه یا دنبال سختی کار برای خودش جور کنه و بزار تو  پرونده اش .... 


 حسابی شوکه بود و  می گفت وقتی توو یه تشکل مردمی  و مردم نهاد طرف تا نماینده ۴ نفر میشه به فکر جیب خودشه   چه انتظاری از نماینده مجلس و رییس جمهور و وزیر هست ....


بهش گفتم  آره دوستم این توو خون ماست .... اگه تو یه  نونوایی  باز کنی اگه من بیام ... خارج از صف بهم نون می دی ..... 

گفت نمی دم ......

گفتم  مهم نیست   احتمالا نون می دی .... و اگرم ندی ...   مهم اینکه   اونی   که خجالت زده است و شرمنده است و باید بهانه جور کنه  توویی .... نه من . 


نقطه تلخ فرهنگ و جامعه ما دقیقا همین نکته است ...



عدو شود سبب خیر

هفته پیش دزد اومد. یعنی ساعت 6 و سی دقیقه صبح بود که موبایلم زنگ خورد. اسم همکارم رو که دیدم گفتم حتما کاری پیش اومده و میخواد بگه من صبح به جاش برم سرکار... گوشی رو که برداشتم، گفت دلی شرکت دزد اومده... اولین واکنشم این بود که زدم روی پام و گفتم خاک بر سرم!!  و بلند شدم که حاضر بشم و برم ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده... من توی اون لحظه به چند تا چیز فکر کردم. یکی اینکه توی یه موسسه به غیر از چندتا سیستم کامپیوتری و چهارتا میز و صندلی و یه مشت لوازم التحریر دقیقا چه چیز با ارزشی وجود داره که ارزش دزدی داشته باشه؟ هر چقدر هم پول نقد موجود باشه، بالاخره هر شرکتی یه گاوصندوق داره که البته ما دو تاش رو داریم به چه عظمت... و خب مغز هیچکدوم از عوامل هم پاره سنگ برنداشته که اموال قیمتی رو بیرون از اون بذارن! حالا سوال بعدی اینه که اصلا طرف قید پول نقد رو بزنه و بره سراغ تیر و تخته ها... برای بردن تلویزیون ها و سیستم ها و باقی وسایل یه وانتی خاوری چیزی لازم داره. وقتی در اصلی دو تا قفل کتابی داره و در پارکینگ فقط با ریموت باز میشه، پس اصولا از دیوار اومده بالا و نمیتونه از اون راه این وسایل رو ببره. آخرش به این نتیجه رسیدم که طرف هیچی نبرده! 
 به شرکت که رسیدم همه چیز بهم ریخته بود، پلیس داشت سوال و جواب میکرد، چندتا وسیله شکسته بود و یه صندوق صدقات خالی شده بود... 
دزد نتونست به ما خسارت بزنه اما سبب شد همون روز آیفون ورودی تصویری بشه، سفارش نرده ی حفاظ برای دیوارها داده بشه، دوربین مدار بسته و دزدگیر نصب بشه. اون برای خودش چیزی نبرد اما برای ما امنیت آورد...

برگ سی و نهم/ آخرای تابستان، شهریوری که بوی پاییز می دهد

سرو سهی و بلبلی ...

مترو خط چهار امروز صبح:

دختر پوزخندی زد و با حالتی تمسخر آمیز رو به مادر گفت: شنیدم یه زمانی عاشق، پسر عمه گل نساء بودی... 

زن درحالیکه بغضش رو قورت می داد سرش رو بالا گرفت 

و گفت: امروزش رو نیگا نکن یه زمانی نصف بیشتر دخترای این شهر آرزو داشتن فقط جواب سلامشون رو بده...

امروز در یکی از کانال های تلگرام  خواندم:

با کودکتان وقت بگذرانید. بین تولدش تا روزی که به دانشگاه برود فقط 940 جمعه وجود دارد. تا امروز چندتای آنها را از دست داده اید؟؟



کلا مخم هنگ کرد با این عدد سه رقمی... به جمعه های کودکی ام فکر کردم و به جمعه های این سه سال و سه ماه که خودم در خانه کودک دارم...  به جمعه های پیش رو...

940 جمعه.... همین!  که مطمئنا نیمی از این تعداد یا حتی  بیشتر از نیمش را فرزندمان دلش نمی خواهد با ما بگذراند... نه که دلش نخواهد ولی خب آپشن های بهتری پیش رو  داشته باشد شاید... یا هر چیزی... پس من به شخصه  همین عدد کوچک سه رقمی را هم نصف می کنم و  از این پس سعی می کنم در 470 جمعه ی باقیمانده خاطره های شیرینی برای کودکانم بسازم .... 



المپیک

هیچی تو ذهنم نیست  برای نوشتن ...

یعنی تمام فکرم کشتی امشبه

امیدوارم بچه های کشتی آزاد چند تا طلا بیارن .... 

امشب همش تو این فکرم که   ساعت دو شب، اولین طلای کشتی بگیریم .... حیفه واقعا ...

ولیبال  کشور ما نشون داد اگه یه نفر کار بلد  در راس کار باشه خیلی  زود در اون ورزش پیشرفت حاصل میشه .... 

امیدوارم  این دو یا سه روز آخر المپیک روزهای خوبی برای ایران باشه ....

بچه ها توانایی شو دارن ...


دمشون گرم ....



بعدا نوشت : 


الان که نتیجه بازی مشخص شد ....خیلی خوشحالم که ایران طلا گرفت .... ولی یه حس بدی دارم .... چرا باید با وجود  زخم  و خون بازی ادامه بدن ....  این کار با نفس ورزش مخالفه به نظرم ‌.... البته نمی خوام بگم  که یزدانی اشتباه کرد ... ولی  فکر  کنم تختی اگه بود قید مدالش می زد و باهاش کشتی نمی گرفت تا صورتش مداوا بشه .... شایدم نمی کرد ... به هر صورت پاک کردن خون  از دست و بال یزدانی و از تشک خیلی  حس بدی بود ....





لیلا، حمید، بهداد، و دیگران

انقدر که من پیگیر مسابقات المپیک بچه های ایران هستم، اگه خودم توی مسابقات شرکت میکردم حتما رکورد فلپس رو میزدم! 
یکی از حواشی المپیک اینه که برای باخت حمید سوریان و بهداد سلیمی دو کمپین جداگانه راه انداختن، به صفحه مورد نظر سر زدم. چیزی در حدود 548 و در جای دیگه 800 و خرده ای کامنت بود. شروع کردم به خوندنشون... البته نه تمامشون رو... فقط کلمه اول و دوم هر کامنت رو میخوندم. باورم نشد و احتمالا باورتون نمیشه که تمااااااام اون آدمها فقط برای تشویق و دلگرمی به این دو نفر کامنت گذاشته بودن... نه خبری از توهین بود و نه جنگ بین کامنتگذارها... مدال طلای اخلاق المپیکی تقدیم میشود به این هواداران واقعی...
 چیزی که واضحه اینه که آدمهایی که پا توی میدان مسابقه میذارن نیومدن که ببازن. اصولا آدمها باخت رو دوست ندارن. دیگه چه برسه به وقتی که طرف ورزشکار باشه و از قضا قهرمان... پس اگه لیلا رجبی نمیتونه رکورد خودش رو بزنه، یا حدادی که نقره توی دستشه، از دور رقابت ها حذف میشه و حتی سوریان که عکسش در کنار تختی روی دیوار مسابقات در ریو به چشم میخوره ضربه فنی میشه نه عمدی در کاره، نه خبری از بی غیرتی هست... اون ها اومدن که ببرن اما خب، باخت روی دیگر سکه است...
البته این که داوران با وقاحت تمام توی چشم های بهداد سلیمی نگاه میکنن و بهش مدال نمیدن، موضوعیه که نه قابل توجیهه و نه میشه توضیحش داد...

برگ سی و هشتم/ المپیک ریو 2016

(( کز دیو و دد ملولم و...))

شنبه شب، برنامه نود آیتمی  را  پخش کرد که نشان می داد  نوجوانی 13,14  ساله به نام امید  دچار سرطان ریه ساکن حومه تبریز تنها با مادرش  در خانه یی کوچک زندگی می کند علاقه مفرطی به کریستین رونالدو ( مهاجم پرتغالی تیم فوتبال رئال مادرید) دارد طوری که دیوار اتاقشان پوشیده از عکس های رونالدو در حالات مختلف بود به گونه ای  عکس ها را درآغوش می کشید که تصور می کردی واقعا  رونالدو را بغل کرده و سر بر سینه اش گذاشته، مادر قالی باف ،با توجه به علاقه بی حد و حصر  فرزند به رونالدو ، کامنتی  فارسی در پیج رونالدو میگذارد یک ایرانی کامنت را مشاهده کرده و به اطلاع اسطوره بی بدیل دنیا توپ گرد میرساند و پس از پیگیری نهایتا CR7  پیراهن خودش را امضاء نموده که همراه امضاء رونالدو چند تن دیگر از بازیکنان حال حاضر مانند دنی کارواخال و مارسلو به همراه ستاره بارنشسته روبرتو کارلوس پیراهن را امضاء میکنند و رونالدو با خط خودش مینویسد برای امید... پیراهن که به امید رسید اشک شوق میریخت. و از آرزویش که بازی در تیم رئال مادرید بود میگفت...

 با اوج انسان دوستی و تزریق امیدواری به آدمی که نمی شناسند کاری ندارم که امریست بسیار شریف و بی نهایت قابل تقدیر که بهتر از من در رثای آن گفته اند و نوشته اند و شنیده اید  و خوانده اید در موارد مشابه...،

برای من چیزی که به شدت جلب توجه میکرد رفتار فردی بود که بودن چشمداشت به دنبال خوشحال کردن و امیدواری دادن به کسی بود که داشت با سرطان دست و پنجه نرم میکرد.

 شاید بسیاری از ما، اگر  آن کامنت را می دیدیم  می خندیدیم یا برای دیگران بعنوان سوژه خنده تعریف میکردیم شاید هم ...دیدن اینگونه انسانها به آدم دلگرمی و شادی میدهد. اینکه هنوز هستند افرادی که برای لبخند دیگرانی که نمی شناسند تلاش میکنند این افراد زیبایی های جهانند و حضورشان دنیا را جای قابل تحمل تری میکند این امیدواری را بوجود میاورند که هنوز هم هستند انسانهایی که به دنبال انس هستند، و انسان را بماهو  دوست دارند، این دسته از افراد به شدت قابل ستایش و تقدیرند و امیدوارم رشدشان بیش از پیش باشد.کسانی که  انسانیت ،عاشقیت و آدمیت را نه در کلام که در عمل آموزش می دهند و بی ادعا ترینند.

......................................................................................

سالروز بازگشت آزادگان گرامی باد، که داشتن خیلی چیزها رو مدیون صلابت و ایستادگی  ایشان هستیم.

دیشب حدود ساعت دو از شبکه سه ویژه برنامه المپیک رو می دیدم... قرار بود عبدولی برای مدال برنز کشتی بگیره. خیابانی گفت فعلا از حضورتون مرخص میشیم تا شروع کشتی.... رفت تبلیغ و بعد هم یه فیلم سینمایی شروع شد. چون خیلی طولانی شد همین جوری شانسی زدم شبکه ورزش دیدم داره کشتی رو پخش میکنه و تقریبا آخراشه... ولی شبکه سه همون فیلم "ترون" رو نشون میداد. فیلم تموم شد تیتراژش اومد و حتی یه زیرنویس هم نزدن که مدال برنز رو گرفته عبدولی.... حالا این بماند... بعد از تیتراژ فیلم دوباره همون فیلم از اول پلی شد... یه ربعی ازش گذشت و زززارت وسطش قطع کردن و یه فیلم دیگه شروع کردن... خلاصه به احتمال 99 درصد خوابشون برده بود... 

اینا رو گفتم به چند دلیل... یکی اینکه اگر من مادر عبدولی بود امروز چادرمو می بستم کمر و میرفتم شبکه سه رو خراب می کردم رو سر مسئولین محترم... آقا شاید یکی شبکه ورزش نداشت... ولی خب بازم حرف اصلی ام این نیست ... حرف اصلیم گلایه از این صداوسیمای داغون نیست که راه به جایی نمی بره این گلایه ها...حرفم چیز دیگه است... از خودم می خوام بگم. از تنبلی های مجازی.... صبح اول وقت شروع کردم  توی گوگل و اینستا و تلگرام دنبال ماجرای دیشب گشتم. هزار مدل سرچ کردم ... هشتگ زدم از اسم عبدولی تا اسم کارگردان اون فیلمه که دوبار به جای کشتی پخش شد... از  هشتگ خیابانی زدم تا ریووو و..  ریو 2016... و خلاصه هیچی پیدا نکردم. انگار همه خواب بودن. امروز حین همین سرچ ها فهمیدم چقدر راحت طلب شدم در این دنیای مجازی... همیشه باید یک نفر رو پیدا کنم که همون حرف هایی که من می خواستم بگم رو کامل گفته باشه و من فقط با یه فشار کوچک انگشتم لایکش کنم و یا خیلی زحمت بکشم share....

یه وقتایی زیر یه پست فیس بوک دوست دارم کلی حرف بزنم ولی میرم کامنتهاشو باز میکنم و اونی از همه بیشتر شبیه منه نظرش لایک میکنم. اگر هم کسی نبود که هیچی... بیخیال میشم کلا... و این یعنی تنبلی مجازی.... حالا دنیای مجازی همچین صحنه ی پرافتخاری هم نیست که آدم توش تنبل باشه چیز خاصی رو از دست بده ولی خیلی ساده میشه این موضوع رو تعمیم داد به دنیای واقعی... به همین جایی که نفس می کشیم و راه میریم ولی همیشه منتظریم بقیه کارهایی رو بکنن که ما دوست داریم.... بقیه تجمع کنن... بقیه اعتراض کنن... بقیه تشویق کنن...  خلاصه بقیه انجامش بدن چون ما حسش  رو نداشتیم ... یا فرصتش نبوده و یک عالمه بهانه دیگر....