هفتگ
هفتگ

هفتگ

نگه دار فرصت که عالم دمی است*

 رفتم اون خونه تا از انبار دو سه تا وسیله بردارم.  کارتنی که وسایلم توش بود رو میکشم جلو. یه جعبه، یه جا خودکاری خاتم، ظرف قلم و کاغذهای گلاسه... مگه وقتی پای وسایل قدیمی میشینی میشه به این راحتی ها بلند بشی؟ چشمم میخوره به البوم ها اما به روی خودم نمیارم، چون دلم نمیخواد تا صبح بمونم اونجا... یه نایلون سفید میگه من من... با شلختگی میکشمش بیرون... بیرون اومدنش همان و نشستنم وسط انبار همان... توش پر بود از عکس برگردون هایی که طی سال های کودکی جمع کرده بودم... اون موقع ها یعنی طرف های سال هفتاد اینطورها، بازار عکس برگردون داغ بود. انواع و اقسام شخصیت هایی که توی کارتون ها میدیدیم نقش میشد و میومد توی برگه های بزرگی که به عنوان ورقه عکس برگردون میخریدیمش. از کلاه قرمزی بگیر تا گربه های اشرافی و اسب تک شاخ و... یکسری از عکس برگردون ها خاص بود. مثل همین هایی که توی نایلونه... یعنی آدم دلش نمیومد هر جایی بچسبوندش... میگفت حیفه... این برای دفتر علوم خوبه... نه نه میذارمش برای ریاضی کلاس سومم... نه میزنم به دفتر دیکته ام... و...  انقدر "حیفه، حیفه" تکرار شد که رسیدم به راهنمایی و دبیرستان و دیگه روم نشد عکس برگردون بزنم به دفتر و کتابم... تمام اون "وای نه این خاصه"، "این حیفه"، "بمونه برای سال بعد" ها همشون اینجاست... کف دستم... وسط یه انباری پر از خرت و پرت و خاک...

*سعدی

برگ سی و ششم/  دخترها روزتون مبارک 

توریست

سکانس اول:

خارجی:

زمان: سال 82  یا 83    روز، عصر  

مکان:میدان آزادی

 10 ،12  تا توریست  شرقی   که  دو 3 تا پسر و الباقی  دختر در حال گشت و گذار، عده یی اونا  رو دوره کردن و تقریبا دنبالشون میکنن   که معلوم  نیست ماجرا  از  کجا شروع شده ، چند ده  نفر آقای  هموطن، رفتار بسیار عجیبی دارند، یکی انگولک میکندشون، یکی از عقب بغل کرده  و چسبونده  به دخترا، یکی دست میکنه بین پاهاشون، یکی سینه هاشون رو گرفته ، یکی میخواد لب بگیره... توریست ها،  هم ترسیدن  هم خنده شون گرفته  از این  رفتارهای  بدوی...

سکانس دوم:

داخلی:

زمان: 11  امرداد  95   صبح   

مکان:مترو آزادی

8،9 تا خانم میانسال شرقی،  وارد واگن بسیار شلوغ مترو  میشن یه نفر باهاشون انگلیسی حرف میزنه و بعد هم خداحافظی میکنه و  رو به مسافرای مترو میگه: اینا میخوان برن پارک ملت راهنمایی شون کنین دروازه دولت پیاده شن و خط عوض کنن...

مردم با تعجب زیاد خیره شدن به این افراد و در حال بحث و مجادله جهت راهنمایی بهتر این توریست ها هستن

_ باید خط عوض کنن برن توپخونه

_اونجا برای چی راهشون دور میشه

_ بی خیال بابا اونا اومدن اینجا بگردن حالا چه فرقی میکنه از کدوم ور برن؟؟؟

_تیری نکست استیشن

_تنکیو تنکیو

_باید چهار راه ولی عصر پیاده شن با BRT  برن

_نه بابا این ژاپنی ها خنگن میرن گم میشن

کسی به توریست ها نزدیک نمیشه و رفتار خارج از عرف هم نداره،  همهمه همچنان ادامه داره و بحث بالاست اما همه متفق القول هستن که باید دروازه دولت پیاده بشن، یه نفر با اصرار و با زبونی بین فارسی و انگلیسی  راهنماییشون میکنه و مجبورشون میکنه تو ایستگاه فردوسی پیاده شن....

.............................................................

نتیجه گیری  با شما



دوست ... همین یک کلمه ی چهارحرفی و یک بخشی چقدر پیچیده می شود وقتی کارت برسد به دوتا دوتا چهارتا کردن با خودت که چه کسی واقعا دوست هست و چه کسی یک آدم عادیست که تو شبیه دوست می بینی اش و او سر سوزن احساسی به تو ندارد... 

آدم ها به تعداد خود آدم ها منحصربه فردند... هر کس تعبیرش از دوست متفاوت است... من هم منحصربه فردم. شبیه خودم و نه هیچ کس دیگر... شروع کردن یک دوستی برایم سخت است... آدم ها را صاف و صادق و ساده نمی بینم. به قول نزدیک ترین فرد زندگی ام من بای دیفالت تنظیماتم روی بد است. یعنی طرف آدم بدی است مگر اینکه خلافش ثابت شود... و متاسفانه گاهی آنقدر دیر خلافش ثابت میشود که دیگر اصلا روابطم با آن فرد ماسیده و یخ بسته و اصلا نمیشود به یک دوستی تبدیلش کرد....

چند دسته ی چند تایی دوست دارم ... همین حالا... همین لحظه... ولی خب به هر کدام یک شکل می توان نگاه کرد... و خیلی اوقات کنجکاوم بدانم من در دسته بندی های آنها کجا قرار دارم... بگذریم... 

یه وقت هایی که ناراحت می شوم توی ذهنم با چیزی شبیه یک موچین بزرگ  از پس گردن یک دوست ، پشت لباسش را می گیرم و از آن دسته های چند تایی می گذارمش بیرون...چند قدم عقب تر... دورتر از بقیه.... و همان دور چند وقتی می ماند تا کمرنگ و کمرنگ تر و در نهایت حذف می شود. چیزی که مجبورم کرد این ها را بنویسم یک فکر لعنتی چند هفته ای بود که می گفت مثل ایرانی که به سمت بی آبی می رود من هم با سرعتی مشابه به سمت بی دوستی می روم.... از روزی که فهمیدم زیاد زیاد از مجموعه هایم حذف کرده ام انگار.... فهمیدم که حداقل باید جایگزین می کردم... یا باید قبلی ها را می بخشیدم ...  شاید میشد روزی حین پوست کندن یک سیب قرمز همان طور که به چاقو نگاه می کنم آرام از او می پرسیدم که واقعا اره....،؟ و حتی اگر هم جواب آن سوال کوفتی آره بود سیبم را یک گاز محکم می زدم می بخشیدمش... ولی خب نشده... نکردم.... و دسته های چند تایی ام کوچک و کوچک تر شده اند...و  این خیلی بد است ... می دانم یک روز می رسد که خودم تنهایی وسط دسته های خالی نشسته ام و فکر میکنم که میشد خیلی ها را بخشید...  خیلی ها را بیشتر دوست داشت...  و دست خیلی ها را برای شروع یک دوستی جدید به گرمی فشرد...فقط باید بدانیم و درک کنیم که آنها ... که تمام دوست هایمان هم آدم اند... و آدم ها منحصر به فردند...

"دور" ینی کجا؟

مدتهاست که این قضیه فکرم رو مشغول کرده... و شده یه وسواس برام و یه چشم عیب بین و یه حسرت از ته دل..

که چرا

واقعا چرا

ماها، زباله هامون رو توی محیط می ریزیم....

تمام جنگل ها رو نگاه می کنیم پر شده از بطری و قوطی و سفره های یه بار مصرف و ظروف یه بار مصرف و کیسه های پلاستیکی کوچک و بزرگ، رنگی و بی رنگ و سایر چیزهای دیگه.... اینها رو که گفتم معمولا، آثار و بقایای یک روز پیک نیک ماها هست....

کنار ساحل دریا رو که صبح زود بری برای هوا خوری و لذت بردن، باید چشم هات رو ببندی و از توی ساحل رد بشی و بری و بری و  هر وقت پاهات خیس شد، می تونی چشم هات رو باز کنی و یه قدم عقب تر از دریا بشینی و پشت سرت رو هم نگاه نکنی و فقط رو به  جلو رو نگاه کنی و البته هم فکر نکنی که توی این حجم آبی ِ آب، چه چیزهایی می تونه وجود داشته باشه..... فقط رو به جلو و نبینی که ملت ِ اهل ِ دل و شب زنده دار ِ کنار دریا، با صدای امواج، چه خوشی هایی را از سر گذراندند و مابقی وسایل خوشی هاشون رو کنار ساحل، روی شن هایی که تو می تونستی، پابرهنه، روی داغی یا خنکی شون قدم بزاری و سر مست خودت رو به شوری دریا برسونی، رها کردند و رفتند.....
کوه نیز و حتی بیابون.... توی مسیر جاده ها و هر جا و هر جایی رو که نگاه کنی حتما اینها رو می بینی....

حالا چرا؟ واقعا و عمیقا نمی دونم....

چند وقت پیش، خانمی در حالی که دو تا دست هاشون از النگو های پیاپی، و حداقل تا نصف ساعد، پر بود.... کنار ساحل یکی از شهر های شمالی، با شیر آبی که فقط محض یه آب کشیدن ساده بود کله پاچه ایی پاک می کرد که بیا و ببین.... و البته که تمام زواید حاصل از پاک کردن ِ کدبانو وار ِ کله پاچه رو همون پای شیر رها کردند و رفتند که کله و پاچه رو  بار بزارند و نوش جان کنند ....( البته که این نوعی دیگه از زباله هست )

همه ی ما نمونه هایی این چنینی رو سراغ داریم.... همه مون هم می دونیم که نباید این کار رو بکنیم.... فقط نمی دونم چی میشه که این دونستن  ماها، در وجود ما حبس میشه و کمتر رنگ عملیاتی شدن به خودش می گیره..... 

نمی دونم به چی احتیاج داریم، یک کمپین، یک اراده، یک خواستن پاکیزه نگهداشتن محیط....
ویک اصلاح مفهوم یک جمله، جمله ی "بندازش  دور" که دور ینی سطل زباله، دور ینی تفکیک زباله، و دور به معنای، جوی و کوچه و خیابون و پیاده رو و جوی کنار خیابون و جاده و پارک و جنگل و کوه و ساحل و دریا نیست.... دور ینی.....


یک مرد ، یک زندگی . خالو حسین .


یک مرد ، یک زندگی

خالو حسین .

 

مثل همه ی خبرها بود . خبرهایی که سالهاست می شنویم . خبر مرگ . « خالو حسین ، دار فانی را وداع گفت . »

خبری که پنجم مرداد ماه ، پخش شد .

 

مهر ماه 92 بود که به دیدنش رفتم . در روستایی اطراف باینگان . در میان زیبایی های خیره ی کننده ی زاگرس ، مردی شگفت زندگی می کرد : خالو حسین .

از سال 79 می خواستم بروم ببینمش و هر بار نمی شد . عاقبت طلسم شکسته شد .

-        خالو باز هم که دست به کار شدی !

او به کردی جواب می دهد .برخی حرفهایش را می فهمم و برخی را مختار ، دوستم ، ترجمه می کند .

-        ها ! طبقه ی دوم را دارم می سازم .

خالو مرد نیکو کاری است . درآمدش اندک پولی است که گردشگرها به او می دهند . پولی که جمع می کند و بعد ، یکجا ، می دهدش برای ساخت مدرسه !

به شوخی می گوید :

-        می خوام هر دو طبقه را بدهم به دموکرات !

و می خندد . ساده و بی پیرایه حرف می زند ، می خندد ، با چشمش به دوردست ها خیره می شود ، شکوه می کند ، زندگی می کند ، و ... خودش را فرهاد می نامد . عنوانی که دیگران نیز برایش در نظر می گیرند . فرهاد قرن بیستم.

ساعتی در میان دست کند های خالو حسین می گذرانم . در میان ابهت غلبه ی یک مرد بر یک کوه . جای جای چکش خالو بر دیواره ی کوه ، دوست داشتنی است . گاهی فکر می کنم مقدس است .

از خالو که خداحافظی می کنیم ، می اندیشم ، آیا طبقه ی دوم بنایش را تمام خواهد کرد ؟

 

و .. بخشی از زندگی خالو به نقل از ویکی پدیا :

 

 

حسین عثمانی در ۶ مهر ۱۳۰۹ در دورستای دروله سفلی از توابع بخش باینگان در شهرستان پاوه در خانواده‌ای مذهبی متولد می‌شود. دوران کودکیش با چوپانی، فقر، بدون مدرسه و بدون خواندن و نوشتن گذشت.

 حسین عثمانی دربارهٔ تولد خود این‌گونه می‌گوید:

نام پدرم سلیم و مادرم زبیده می‌باشد، پدرم شخصی مذهبی بود ... تولد من مصادف با فوت جد پدریم، یوسف خان بوده‌است .

او به خاطر علاقهٔ زیادش به موسیقی کردی طرز زدن شمشال را یادمی‌گیرد. او در سنین جوانی با دخترعمویش، رابعه ازدواج می‌نماید. او دربارهٔ ازدواج خود این‌گونه می‌گوید:

در ۲۰ سالگی ازدواج کردم. در منطقه دروله شغلی به جز چوپانی و کشاورزی و شکار نبود. برای من که زمینی نداشتم راحت‌ترین شغل، شکار بود و از این راه گذران زندگی می‌کردم.

حاصل ازدواج ایشان ۳ پسر و ۳ دختر شد. وی وقتی یک روز به شکار می‌رود و در حین شکار گلوله‌ای از تفنگش رها می‌شود که به پایش اصابت می‌کند و برای همیشه پایش را از دست می‌دهد. گرچه حسین خود نیز در آن زمان این امر را فقط خواسته و تقدیر پروردگارش نامیده بود.  بعد از مدتی خانه‌اش را در روستای دروله از دست می‌دهد و به منطقه قشلاق می‌رود و در خانه‌ای گِلی در آنجا به زندگی ادامه می‌دهد. مدتی بعد از آن نیز همه حیواناتش به دلیل ریزش خانه تلف می‌شوند و بعد از آن ماجرا سه پسر و همسرش را به دلایل مختلف از دست می‌دهد[۵] و فقط سه دخترش همراه او می‌مانند.

کندن غار سنگی

او به منطقه کوهستانی و خالی از سکنه میگوره از توابع بانه‌وره[۶][۷] می‌رود و با جسم معلولش تصمیم به کندن کوه و صخرها می‌گیرد. در سال ۵۷ با جسمی معلول، یک کلنگ و بیل شروع به تراشیدن صخره می کند .

وی ۱۹ سال از عمر خود را برای ساخت خانه‌اش صرف می‌کند. او کلنگ خود را بسیار دوست می‌داشت و اعتقادش برآن بود که جنس کلنگش از الماس است.

 غار او، دارای ۹ اتاق  بوده و از چهار خانه مجزا تشکیل شده که در بعضی نقاط نسبت به سطح زمین ارتفاع کمتری دارد. در بعضی از اتاق‌ها ارتفاع به ۱۷۰ تا ۱۸۰ سانتی‌متر می‌رسد. دو خانه تک‌اتاقی بوده و دو تای دیگر شامل چند اتاق مجزا یا همان دالان است که هر دالان به دالان دیگری ختم می‌شود. خالو حسین در یکی از خانه‌های تک‌اتاقی به طور مجزا مقبره خود را نیز با دستان خود کنده است تا پس از مرگش او را در آنجا دفن کنند.

به حسین کوهکن به خاطر این کار او لقب فرهاد دوم یا فرهاد ثانی داده‌اند.

مرگ

خالو حسین، معروف به فرهاد ثانی، در سن ۸۶ سالگی در پنجم مرداد ماه 1395درگذشت .

و عکس های من از آخرین فرهاد :








 

چالش یک

می دونید فرق چاپلوسی  با  تعریف  و تمجید کردن  چیه ؟  


یه چاپلوسی که کارشو بلده و چاپلوسیش ما رو تحت تاثیر قرار می ده .... به ویژگی  اشاره  می کنه که در ما نیست ولی فکر می کنیم که هست یا آرزوی داشتن اون ویژگی داریم  .... این جور چاپلوسی بخوای و نخوای  تاثیر داره و لبخند به لبت میاره .... 

اما تعریف و تمجید  به ویژگی اشاره می کنه که داریم .... 


برای تعریف و تمجید کردن از دیگران یه روش خیلی کاربردی وجود داره ....

 فقط  دو دقیقه به  سوژه ایی که می خواید ازش تعریف کنید  خیره  بشید  و نگاهش کنید و خودتونو  بزارید جای اون شخص مطمنن باشید  نکته ایی پیدا  می کنید که قابل تحسینه حتی اگه اون سوژه شما  یه معتاد کارتن خواب باشه ....


حالا واسه چی  این هارو گفتم .... ؟


دیروز یه مقاله خوندم که انسان همون اندازه که غذا خوردن نیازمنده  به شنیدن تعریف و تمجید  هم نیاز منده  و در واقع  تعریف و تمجید غذای روح ماست و کمبود اون می تونه بسیار خطر ناک باشه  و باعث واکنش های عجیب در جامعه بشه .....


خیلی خب میشه   خودمونو مجبور کنیم  که روزانه از ده نفر تعریف و تمجید کنیم ....فکر کنم اگه این یه چاش بشه و  مد بشه .. جامعه  شهری خاکستری ما یه رنگی به خودش بگیره ...

تعریف هایی خیلی ساده ..

 مثلا  به پیرمرد متصدی  پارکینگ  که موهای پر پشتی داره .. این موضوع متذکرشید و بگید آرزوی داشتن موهای اونو  داشتید  ... این جمله برای شما خرجی نداره و تا چند ساعت لبخند  از رو لبهای اون متصدی پارکینگ محو نمیشه 


+ چالش پیشنهادی  :  روزانه   از ده نفر تعریف و تمجید کنید  



+ بیشترین کسی که هفته پیش  صحفه هفتگ باز کرد  من بودم 

مثل یه آدم معتاد در هر شرایطی ... سر کار ... توی بانک .... پشت  رول ماشین ....هر پنج دقیقه یک بار  صفحه هفتگ باز میکردم تا  ببینم کامنت جدید از شماها دارم یا نه .... و با دیدن هر کامنت  لبخندی رو لب های من نشست   


بخاطر این لبخندها به خاطر این حس خوب  ممنون ...

همون که ده دقیقه تایپ می کرد و می نوشت باشه

مادربزرگم دیپلمش قدیمیه. میگه سال 48 _ 49 با کلی اصرار پدربزرگ رو راضی کرده که دیپلمش رو بگیره. نمره هاش همه نوزده و بیست بوده. خودش میگه... روی نوشتنش حساسه... س حتما باید دندونه هاش مشخص باشه، تشدید رو رعایت میکنه، نقطه های پ رو جدا می نویسه، میگه اینها اون موقع که ما درس می خوندیم ارزشمند بوده... یه جور مهارت و دقت... ناراحت میشه وقتی توی کامنت های اینستا یا فیس بوکش میبینه "لطفا" رو نوشتن "لطفن"... میگه از بی سوادیه... میگم مادربزرگ اینها مثلا خلاقیت دارن به خرج میدن. توی کتش نمیره... میگه خلاقیت و ابداع با کج نوشتاری فرق داره... اینها نکات نوشتاریه، مربوط به زبانه... 
وقتی داریم توی تلگرام با هم چت می کنیم میگه چیه تند تند مینویسین و بعدش هی میگین منظورم این بود، منظورم اون بود. خب از اول با دقت بنویسین که هی اصلاحیه لازم نداشته باشین. 
امروز برای کاری بهم پی ام داد که دلی فلان مبلغ رو از حساب مشترک بریز به حساب فلانی. البته مفهومش این بود ولی اولش نگرفتم منظورش چیه. گفتم چی؟ دیدم شروع کرد تایپ کردن. گفتم خب تا بخواد تایپ کنه طول میکشه اما به سرعت سند کرد. حقیقتش به جای اینکه پیام رو بخونم زل زده بودم به متن. پنج خط، بدون غلط، در کمتر از یک دقیقه... 
یادم باشه بهش بگم تو برای من نماد خواستن توانستنی، ارزش هات رو زیر پا نمیذاری و برای پیشرفتت تلاش میکنی... اینها رو حضوری میگم... بدون امواج، بدون استیکر، بدون اینترنت...

برگ سی و پنجم / تابستان هیجان انگیز نود و پنج

ای پرنده مهاجر ....

چند روز پیش توی مترو دو تا جوون ۱۸،۱۹ ساله داشتن حرف میزدن که بعلت حجم زیاد مسافر دقیقا بغل گوشم بودن  و  ناخواسته میشنیدم حرفاشون رو،  یکیشون داشت میگفت  میدونی که کسی تو زندگیم نیست اما بعضی از آهنگ ها رو که گوش میدم بیاد یه نفر هستم که اصلا نمیدونم کیه چه شکلیه، کجاست و...یاد اون میفتم و کلا شاد میشم، غمگین میشم اصلا بعضی وقتا گریه میکنم... رفیقش گفت بد توهمی هستی آخه کدوم آدم ابله برا کسی که وجود نداره عاشقی میکنه؟! خیلی اوسکولی خیلی... جاش نبود وگرنه میگفتم منم همچین تجربه یی دارم یعنی حدود بیست سال پیش که نه عشقی داشتم نه دوست دختری و نه هیچ چیز دیگه یی و کلا دو،سه تا تجربه خیلی کوتاه که اینقدر کوتاه بود که اصلا هیچی ازش بجا نمونده بود همون وقتا رو میگم با خیلی از ترانه ها عاشقی کردم و غصه خوردم و بالا و پایین پریدم واسه کسی که  اصلا نبود یعنی حتا تو خیال هم  نبود اما هر چی بود با یه حس خاصی ترانه ها رو گوش میدادم که قابل وصف نیست، هیچ وقت هم  برای حس و حال اون روزها دلیل یا توجیه ی  پیدا نکردم و اصلا فراموش شده بود که مکالمه اون دو تا جوون منو پرت کرد به بیست سال پیش...

نمیدونم شما هم همچین تجربه‌ای دارید یا نه ؟ 

............

پی نوشت 1: عذرخواهی تمام قد بابت این دو هفته غیبت

پی نوشت 2: ممنون از آرش که حواسش به این خونه هست