هفتگ
هفتگ

هفتگ

کاش......

"خدا کند انگورها برسند

جهان مست شود

تلوتلو بخورند خیابان‌ها

به شانه‌ی هم بزنند

رئیس‌جمهورها و گداها

مرزها مست شوند "


آنگاه 


در وقت رسیدن انگور ها 

و بی مرزی مستی 


من  

دست در گردن و سر در گریبانت خواهم داشت 

و از شانه هایت  خواهم آویخت


و   


به وقت مستی ِ همه ی عالم و من 

تو را غرق در بوسه های هوشیارانه ام خواهم کرد 



کاش انگور ها همیشه رسیده باشند 


و تاکستان  ها بی وقفه انگور داشته باشند 


 سیاه باشد  شراب به مثل  شب


  مست باشد   ماهتاب  به مثل  ماهی  حوض نقره 


و


 دل من همانند آن ماهی کوچک

 

در میان حوض ِ وجودت، ماهتابی شود 





کاش همیشه داغی بوسه هایت


گلگون کند گونه های سرخ ِ انگور خورده ی مرا  



کاش هیچ وقت بی انگور نشویم 


کاش هیچ وقت بی تو نشوم 


کاش تو باشی و من باشم و یک جهان انگور 

غروب


غروب

به یاد راننده مینی بوس : آکار

اسم مینی بوسش را گذاشته بود جیمبو ! مینی بوس ، رنگ زردی داشت با نواری قرمز در کمرکش دور تا دور اتاقش . زمستان ها دو بار در روز پیدایش می شد . یکبار صبح اول وقت که سرویس شهر بود به کارگاه ، یکبار هم غروب که می آمد پرسنل شهر را از کارگاه ببرد . بیشتر پرسنل اما از شهرهای دیگر بودند و شب در کارگاه می­خوابیدند .

تابستان ها ، گرمای بی امان ، مجبورمان می کرد صبح از ساعت پنج کار کنیم تا ساعت یازده و عصر از ساعت سه یا چهار تا هفت یا هشت . همین موضوع باعث می­شد تا بعضی از روزها جیمبو را روزی چهار بار ببینیم .

پیرمرد اما و در هر صورت ، قبل از بردن سرویس غروب ، سری به دفتر می زد و خوش و بشی و  سلام و تعارفی و حرف از همه چیز  و همه جا . همه ی حرفها اما به دو چیز ختم می شد ، یکی درخواست افزایش کرایه اش و دیگری گفتن از رفاقت میان خودش و جیمبو ! و اینکه جیمبو عروس خیابان بود و آهوی بیابان ! همیشه از او می­پرسیدم :

-        مشتی سن وسال خودت بیشتره یا جیمبو ؟

و او دستی به سبیل های حنایی رنگ پرپشتش می کشید و می خندید و می گفت :

-        باجی به هم نمی دیم ! یه عمر ه با هم بودیم ، تا آخرش هم با همیم  !

عشق پیرمرد این بود که تابستان ها سالی یکی دو بار زوار امام رضا را جمع کند و از دل جاده های کویری ، بکوبد و مسیر هزار و سیصد کیلومتری تا مشهد را با جیمبو برود و باز ، برگردد . زواری که به قول خودش همه شان جوانهای ترگل ورگل پنجاه سال پیش بوده اند ! پیرمردها و پیرزن هایی که به خاطر وضع مالی شان ، رفتن این مسیر هزار و سیصد کیلومتری و برگشتنش ، نه تنها برایشان خسته کننده نبود بلکه باعث خوشحالی شان هم می شد .

یکسال بعد از اینکه کار تمام شد ، درغروبی از آخرین روزهای آخرین ماه زمستان در هوای خوش گرمسیری و بوی مست کننده ی بهار نارنج ها ، در کنار هلیل رود خشک و بی آب ، در عبور از جیرفت و خاطراتش ، از یکی از پرسنل سابق کارگاه سراغ پیرمرد را گرفتم . مرد ، آهی کشید و گفت :

-        خدابیامرز چند ماه پیش ، تو جاده­ی مشهد ، با  بیست و سه چهار تا مسافر پیرزن و پیرمرد ، تصادف کرد . خیلی ها زخمی شدن . اما خودش و جیمبو ...

به خورشید نگاه می کنم . سرخ و غمناک ، میان آسمانی که سالهای بی ابری و بی بارانی اش تمام نمی شود ، مبهوت مانده است .  در ذهنم ، پیرمرد با لنگ قرمز ، شیشه های مینی بوس را پاک می کند و لبخندی می زند و دستی بر بدنه ی جیمبو می کوبد و می گوید :

-        تا آخرش با هم بودیم . مگه نه ؟

پیرمرد و جیمبو در سرخی آسمان غروب ، گم می شوند . به هلیل رود خشکیده خیره می شوم . نمی دانم نام پیرمرد ، جز در خاطر و بر شناسنامه ی فرزندان و زنش ، جایی دیگر ثبت شده است یا نه ؟


 

 

جمله ...

 یه جمله معرف  هست  که میگه 

 با  '' خوک  ''  کشتی نگرید . به دو  علت ..

 اول اینکه  کثیف می شید ....

دوم اینکه"   خوک  "  از این کار خوشش میاد 



یه جمله معروف دیگه هم  هست که میگه 


خودت و به " زور "  تو  " دل " کسی  جا نکنید ....به دو علت ...


اول اینکه  " جا "  نمی شید 

دوم اینکه " چروک "  می شید 



نمی دونم این جمله ها از کجا اومده و کی گفته ... ولی مطمئنم  اگه جمله اول به اشکال مختلف  توو  زندگی اجتماعی   مون 

و جمله  دوم توو  زندگی عاطفی و خصوصی  مون   هی جی کنیم ...


بمراتب زندگی و بهتر و آروم تری خوایم داشت . 

money talks

توی اتوبوس نشستم و منتظرم تا ترافیک روان بشه و ماشین حرکت کنه. دختر کنار دستیم مدام با دوستش تماس میگیره و میگه تورو خدا به استاد بگو توی ترافیک گیر کردم... چند لحظه بعد مجدد: بهش بگو خیابون قفله چکار کنم خب... توی اتوبوسم چجوری کوچه پس کوچه بندازم؟ نه نمی شد با آژانس... نه میام، باز بشه این راه... در همین گیر و دار چشمم میوفته به صندلی جلویی. خانمی با احتیاط پاکت چسب خورده ای رو باز میکنه. فرشته ی ذهنم میگه نگاه نکن به تو چه... شیطان ذهنم میگه خودشم داره با احتیاط باز میکنه، لابد داره خیانت در امانت میکنه و میخواد ببینه توی پاکت چیه... فرشته یقه ی شیطان رو میگیره و میگه بیا اینور به ما چه که داره چکار میکنه... شیطان که هم قدش بلندتره و هم هیکلش بزرگتره فرشته رو بلند میکنه و میذاره پس مغزم و میگه بمون اونجا تا ببینم چه خبره... پاکت باز شده... گوشه سمت چپش آرم بانک مسکنه و سمت راست نوشته: فسخ قرار داد رهنی... وام در تاریخ 5 مرداد ماه 1380... به نیم رخ چهره خانم نگاه می کنم. به نگاهش که روی یک برگه A5 مدت هاست خیره مونده... به مغزش که داره تمام این پانزده سال رو شخم میزنه... به گره ای که نمی دونم باز شد یا نه اما مطمئنم اقساط این سال ها بیچاره اش کرده... به فرشته ی ذهنش که داره پشت سر هم تکرار میکنه ارزشش رو داشت؟...


برگ سی و هفتم/ محمد جعفری نژاد _ ساکن اسبق طبقه اول_ تولدت مبارک. همیشه خوشحال و خندان ببینمت رفیق عزیزم

ای مدعیان، روز قیامت به شما چه؟

چند وقت پیش در تلگرام فیلمی  چهار دقیقه یی دیدم که در آمریکای شمالی مردی با نوع لباس غربی و چشمان بسته و آغوش گشوده کنار پیاده رو ایستاده بود. کنارش رو کاغذ بزرگی  نوشته بود من مسلمانم و به شما اطمینان دارم، شما چطور  به من اعتماد دارید اندازه یک آغوش... تقریبا اکثریت قریب به اتفاق افرادی که از کنار این مرد عبور میکردند بدون تردید به وی نزدیک شده، او را در آغوش میکشیدند اعم از زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ و... حس قشنگی بود و لذت بخش  آدمی  آرزو میکرد کاش همیشه جهان همین گونه  امتداد پیدا میکرد.

........................................

امروز هم  در تلگرام فیلمی دیدم که مردی  با پوشش عربی و چشمان بسته و آغوش گشوده کنار پیاده رو ایستاده بود.کنارش رو کاغذ بزرگی نوشته بود من مسلمانم و به شما اطمینان دارم،شما چطور  به من  اعتماد دارید  اندازه یک آغوش... مردم با تردید به وی نزدیک شده و او  را در آغوش میکشیدند این بار هم حس خوبی بود زمانی که تعداد قابل توجهی کنار این مرد جمع شدند جهت اینکه به نوبت وی را در آغوش بکشند ناگهان یک انفجار انتحاری و... 

 تمام اتفاقات این چند سال اخیر را اجمالا مرور میکنم  و این جمله چون پتک بر سرم کوبیده میشود (( هر مسلمانی تروریست نیست، اما هر تروریستی مسلمان است.))  از داشتن چنین همکیشانی شرمگینم، شرمگین شرمگین


موج

یه چیزهایی موج میشه توی جامعه، همه گیر میشه، فرا گیر میشه و..... خلاصه که اونقدر جامعه، رنگ اون رو به خود می گیره که هر جا رو که نگاه می کنی و هر جا رو که می خونی و.... فقط و فقط این موج های راه افتاده رو می بینی.... نمی دونم ایران این شکلی هست یا سایر جوامع  هم همینجوری هست یا نه؟ البته حدس زدنش خیلی مشکل نیست..... به نظرم همه ی جوامع این جوری هستند فقط شدت و ضعف داره و نوع علاقمندی ها و نوع موضوع هایی که  باب میشند و بُلد( فارسی را پاس بداریم، پررنگ ) ممکنه فرق کنه و.....( مقصود این است که عکس العمل جوامع می تونه یکی باشه )

حالا غرض از همه ی این حرف ها و زمینه چینی ها، مقصود "دیوار مهربانی" بود...
 بله دیوار مهربانی..... همون که چند وقت پیش، ممکن بود توی هر محله یکی اش رو ببینی.... و چنان این شور همه ی شهرها  و.... فرا گرفته بود که شده بود یه مسابقه....
البته، الان فکر نمی کنم  این دیوار ها خیلی دیگه کار کنند..... چند تا گزارش خوندم و چند تا نمونه اش رو دیدم، همگی حکایت از این داره که فعلا دوره دیوار مهربانی تموم شده و تب جامعه فرو کش کرده، البته تا فرصتی دیگر که باز داغ شود....

راستش رو بگم، من از اول هم با دیوار مهربانی به دلایلی چند موافق نبودم..... چرا که، حرکت های این چنینی، همیشه محکوم به شکست هست و کاری اساسی و بنیادی نیست.... دلیل دیگه ام این است که می تونه سبب گسترش آلودگی های پوستی و..... شود... و این اصلا اصلا خوب نیست.....

و البته مزایای دیگه ایی هم داره..... ولی.....
 



اتفاق های در جریان این روز ها، المپیک هست که متنم در این خصوص آماده نشده بود ..... پس دیوار مهربانی رو بخوانید لطفا......





دوستان عزیز..... بوخدا "بلت" اصلاح شد و "بلد" تغییر یافت.... 


مرسی از همه دوستان 

قارچهای زیبا اما ... ؟

حالا دیگر کم کم برخی ها که سکان برخی تریبون ها را در اختیار دارند ، خود را محق می دانند در مورد همه چیز نظر بدهند و با استفاده از سکان مربوطه ، نظر خود را هم اجرایی کنند ! 

از قضا چنین افرادی در همه ی زمینه ها نیز صاحب نظرند : ورزش ، سیاست ، مذهب ، اقتصاد ، هنر ( بالاخص موسیقی !! ) ، پزشکی در انواع تخصص ، مهندسی در انواع گرایش ها و ... و ... 

خوب نتیجه ی این موضوع در یک کلام می شود همین که هست و می بینیم ! 

دوستی تعریف می کرد از یکی از پیشکسوتان همکار ، که همراه یکی از وزرای محترم دهه ی هفتاد و یکی دونفر دیگر و راننده ی آقای وزیر به ماموریت رفته بوده اند . در طول مسیر ، آقای وزیر که از اقلیت های قومی عزیز و قابل احترام بوده، با زبان فارسی با همراهان صحبت می کرده است. راننده ی ایشان نیز بالاجبار چنین می کرده است. 

آن پیشکسوت ، تعریف می کرده که سرانجام پس از حدود صد کیلومتر رانندگی ، آن راننده ی محترم ماشین را متوقف کرده و گفته :  « من نمی توانم همزمان هم رانندگی کنم و هم فارسی حرف بزنم ! » 

شخصا مایلم بروم آن مرد محترم را پیدا کنم و بر دست و گونه اش بوسه بزنم و از او تشکر کنم که اینقدر صادقانه  رفتار کرده است . کاش برخی تریبون دارها هم متوجه بشوند که نمی شود همزمان هم حرف زد هم سیاستمدار بود ، هم پزشک بود ، هم مبلغ دین بود ، هم اقتصاد دان بود ، هم موسیقی دان ، و .... 


روز جمعه فرصتی شد ، تا ساعتی دور از کار و روزمزگی های زندگی ، سری به جنگلی نزدیک بزنم و چند عکس از قارچهای زیبا بگیرم . قارچهای زیبا اما سمی ! سمی و خطرناک . 

این عکس ها هیچ ارتباطی به متن ندارند !






اعتماد

فکر کنم  اکثریت قبول داشته باشند که تو این  سالهای بعد از انقلاب  اعتماد مردم نسبت به همدیگه کم کم  کمرنگ شده  و توو این سالها تقریبا از بین رفته ..... 

درسته که با اعتماد نکردن چه عاطفی و چه مالی   ، شرایط مطمن تری  برای خودمون  دست و پا می کنیم و خیلی وقتها بهمون ثابت میشه که کار درستی کردیم ... ولی با این کار جلوی فرصت هایی  می گیریم    که چون شکل نگرفتن  و  اصلا به وجود نیومدن  ...ما هم متوجه  سوختن  آنها نمی شیم ... پیشنهادهای شغلی که اصلا به ما گفته نشد ... شراکت هایی که شکل نگرفت ‌... پیشنهاد های دوستی که ابراز نشد  و  عشق هایی که دلها ماند و...


 چون مثل ما اعتماد نکردن ....


البته جامعه ما هم بر همین اساس اعتماد نکردن شکل گرفته و اگه کسی بخواد اعتماد کنه شاید ضربه ای سنگینی بخوره .... 


ولی به هر صورت باید کاری کرد ....

من فکر می کنم شاید بشه با اعتمادهای کوچک  این روحیه رو به جامعه بر گردوند....


چالش پیشنهادی ....

 یک پنجم  درآمد ماهیانه تونو ... اعتماد کنید ...


مثلا اگه یه ملیون در ماه در آمد  دارید  و تو خیابان تصادف کردید و طرف تون مقصر بود .. و قبول داشت که مقصره    اگه خسارت کمه و زیر دویست هزار تومانه  بهش اعتماد کنید ...منتظر پلیس  و  کروکی و  گرفتن مدارکش نشید ...  شماره تلفن  بگیرید  و برید ...


اگه چیزی فروختید و رقمش  زیر ۲۰۰ هرار تومنه  اعتماد کنید و شماره کارت بدید تا براتون واریز کنه 



اگه چیزی خردید  به همین شکل ....

تا یک پنجم در آمدتون ضامن غریبه ها هم بشید .... میاره می ده 

یک پنجم در آمدتون قرض بدید ....


من بهتون قول می دم خیلی متضرر نمی شید ....