هفتگ
هفتگ

هفتگ

اپیکور و ماست چیلی !

امروز با عباس داشتیم دربارهء پُست مسعود و اپیکور و اینها حرف می زدیم ... قبول که زندگی مدرن امروزی با اقتضائات خاص خودش و با افزایش تصاعدی و نجومی فاصله های طبقاتی باعث شده آدمها بیش از حد متعارف حرص پول را بزنند اما به نظرم در تمام قرون و اعصار این رقابت آدمها برای بیشتر داشتن و سهم بیشتر برداشتن یک قاعده و روال بوده و هست و خواهد بود ، فقط حددت و شددتش توفیر کرده ... همیشه امثال اپیکور ها و درویش ها و مرتاض ها که آرامش خیال و زندگی بی دغدغه را به مال دنیا ترجیح میدهند در اقلیت بوده اند ، نه بخاطر اینکه این نوع تفکر و نگرش خوب نیست و نکوهیده است بلکه چون برای باور داشتن و عمل کردن به این تفکر آدم باید به نوعی وارستگی دست یافته باشد و در جایگاهی چن پله بالاتر از عوام ایستاده باشد که خب سخت است ... انقد فک زدم و این شاخه آن شاخه پریدم که حرف اصلی م یادم رفت البته تُندی و لذیذی بیش از حد این ماست چیلی که دارم می خورم هم بی تاثیر و بی تخصیر نیس ! ... کللن اینکه پول خوب است ... ثروت خوب است ... اگر داشتنش به بهای کتاب نخواندن و فیلم ندیدن و تفریح نکردن و امثالهم و از دست رفتن تمامیت آرامش ذهنی نباشد چه بهتر اما اگر هم باشد برخلاف افکار و عقاید چن سال پیشم الان عمیقن معتقدم باز هم می ارزد ! 

عروس رفته گل بچینه

مگه همین طور الکی است که یک روز همسایه ات بیاید و مخت را بزند و تمام !!!! بعد هم بار و بندیل ببندد که من از هفته ی بعد می آیم طبقه ی شما زندگی می کنم!!!! خیر از این خبر ها نیست جناب همسایه.... صدایت آلن دلونیست باشد.... قلمت عاشقانه است قبول.... این حرفها از من گذشته همسایه.... من دیگر با این قسم محسنات خر نمی شوم.... اگر هم چماق خورد توی سرم و قرار شد شما بیایی اینجا و با من زندگی کنی باید هر وقت من حس و حال پست نوشتن نداشتم بنویسی... اصلا شاید یه روزهایی هم دلم بخواهد هیچی ننویسم... مشکل داری بفرما یک طبقه دیگر!!!

آن روزها بچه بودم.... بچه به معنی واقعی.... بچه با یک عالمه تشدید روی چ ..... نوشته های توی سررسیدت را بارها و بارها می خواندم.... به همه ی دوستانم از تو گفته بودم... با اینکه چند سال هم طول کشید تا با یک دسته گل یاسی و سفید بیای درخانه مان را بزنی و روی مبل سرمه ای مان بشینی و با آن وقار و عرق پیشانی ات مخ پدرم را بزنی، ولی در تمام آن چند سال برای من مثل روز روشن بود که همسرم تو خواهی شد.... هنوز دانشگاه را تمام نکرده بودم.... هنوز سرکار واسه خودم برو بیایی نداشتم و فقط یک دختر مظلوم بودم پشت مانیتور که اگر چندماه هم حقوقم را نمی دادند لام تا کام صدایم در نمی آمد..... بعد ها و بعدتر ها که خودم و عقلم با هم بزرگ شدیم دیدم من وسط یک زندگی ام.... دروغ چرا یه وقت هایی دلم می خواست کاش بیشتر مجرد می ماندم ولی آن وقت ها خیلی کم بود... انگشت شمار بود چون تو از آن هندوانه ی دربسته ای که عمه فخری همیشه درباره ی ازدواج مثال می زد سرخ و شیرین درآمدی....  و من شانس آوردم که انتخاب هجده سالگی ام از این هندوانه سفید هایی که مزه کدو می دهد نبود....

خیلی زمان گذشته... مبل سرمه ای خونه بابا حالا زوارش در رفته و رویش یک وجب خاک نشسته.... همه چی تغییر کرده... از خودم و تو بگیر تا سلیقه ی گل فروش ها .... ولی اگر در همین فانتزی ساختمان پنج طبقه بخواهیم به عنوان دو نفر که مثلا تازه می خواهند بروند زیر یک سقف با هم رو در رو شویم، دیگر مثل آن سال ها نیستم.... در دنیای خیالی هفتگ که قرار است با ذهن و فکر الانم در را به روی تو باز کنم و همین چند تا کارتن وسایلت را در خانه ام جا بدهم، باید شرایطم را قبول کنی.... خود دانی! حالا به ازای تمام عشق آن سال ها فقط شرط دارم.... از نان تازه ی هر روز صبح بگیر تا شاغل ماندنم.... از حق بلامنازع داشتن کنترل بگیر تا عملی کردن تمام برنامه سفر های کنسل شده .... از اینکه تمام دنت های یخچال مال من است بگیر تا هروقت خواستم برم خرید تو هم با من می آیی و غر نمی زنی ....

و یک عالمه باید دیگر ....

.................


توفیق اجباری

آقام که خداحافظی کرد و گوشی را آنطرف خط گذاشت، اینور خط توی تقویم ذهنم روز پنجشنبه بیستم فروردین را نوشتم: "روز درختکاری"
گفته بود کار زیادی نداریم. ده دوازده تا نهال می خریم، می بریم دماوند توی باغچه می کاریم و بر می گردیم. اما یقین داشتم به کمتر از چهل پنجاه تا رضا نمی شود دلش. صبح ِ پنجشنبه بیستم فروردین هنوز توی تختخواب پلکهایم بیدارشدن را به هم تعارف می زدند که تلفن زد: "بیا پایین، پشت در منتظرم". خواب و بیدار پاهام را فرو کردم توی پاچه های شلوار و راه افتادم!
نرسیده به دماوند رو به روی یک مزرعه ی نهال شانه ی خاکی توقف کرد، رفت و نیم ساعت بعد با یک جنگل نهال میوه و تبریزی و تزئینی برگشت. خواستم اعتراض کنم، ریز خندید، دهنم بسته شد. نهال ها را بردیم سر ِ زمین. به قاعده ی یک گورکن ِ نو بالغ ِ سرپنجه و چغر، چاله کندم و آقام هم زیر لب بسم الله گفت و نهال ها را گذاشت وسط چاله ها و خاک ریخت. حوالی ِ سه و چهار بعد از ظهر آخرین نهال نشست به دل ِ زمین. یک سطل آب ریختیم پای هر کدام، دو تا لیوان هم خودمان خوردیم و برگشتیم. تمام ِ مسیر تا تهران را چُرت زدم. به خانه که رسیدیم از آقام خداحافظی کردم و جنازه ام را از ماشین بیرون اندختم و کشیدمش تا داخل منزل. خواستم پهن شوم روی کاناپه به موبایل بازی، یادم افتاد گوشی را توی داشبورد ماشین جا گذاشته ام. روناک گفت: "زنگ بزن بیارن برات" خجالت کشیدم، نزدم. رفتم دوش گرفتم. دو تایی نشستیم بستنی خوردیم و گپ زدیم. بعد رفتیم بازار مبل دنبال ِ کمد ِ بچه، ترجیحن صورتی ِ یواش با درب کشوئی. ده نشده بود هنوز، برگشتیم. خاک گلدان ها را عوض کردم و آب ِ تنگ ِ ماهی قرمزمان را. من باب ِ حسن ختام هم دراز کشیدیم پای ِ فیلم، به انگشتانم لذت و فرصت ِ معاشرت با زلف ِ یار دادم، عوض تاچ کردن ِ گوشی!
آخر شب توی رختخواب عوض ِ گوسفندها، روزهایی را که اخیرن آنطور که دوست داشته ام زندگی کرده ام شمردم. زیاد نبود. به خودم قول دادم تا آخر بهار اقل کم سی روز زندگی کنم، یعنی یک سوم فصل را، اقل کم. قلم برداشتم، توی تقویم ذهنم بیستم فروردین را نوشتم: "روز اول؛ روز عاری از تکنولوژی" و رفتم سراغ شمردن گوسفندها...

تسلی بخشی های فلسفه.

سلام.متن زیر چکیده اییست از بخش دوم کتاب تسلی بخشی های فلسفه اثر آلن دوباتن.کتاب را دو سه سال پیش خوانده بودم و مدتی بود که می خواستم اشاره ایی به آن بکنم.خصوصا" بخشی که در مورد دوستی است برام بسیار شیرین و لذت بخش بود آنقدر که زحمت تایپ با تبلت را برایم شیرین کرد.نوشته را باید تقدیم کرد به محسن و رفاقتهاش و خوش گذرانی های اپیکوریش.امید که خانه ییلاقی و باغچه اش را بخرد و ما را از تهران نجات بدهد و آزادمان کند.


1-اپیکور کیست؟

فیلسوفی که نوشت ( اگر من لذت های چشایی و لذت های عشق و لذت های بینایی و شنوایی را کنار بگذارم،دیگر نمی دانم خوبی را چگونه تصور کنم.) او در زمان خودش- 341 قبل از میلاد- در بین جماعتی که اغلب زاهد منش و متنفر از لذت بودند یک نا بهنجاری به حساب می آمد.

اپیکور در اواخر دههء سوم عمرش تصمیم گرفت افکار خود را دربارهء فلسفهء زندگی تدوین کند.می گویند سیصد کتاب تقریبا"دربارهء همه چیز نوشت.آنچه فلسفه ی او را متمایز ساخت تاکید بر اهمیت لذت جسمانی بود-لذت،آغاز و غایت زندگی سعادتمندانه است-این حرفها عدهء زیادی را شگفت زده کرد به ویژه وقتی که شایع شد او با حمایت عده ایی از ثروتمندان بنیادی فلسفی به منظور ترویج خوشبختی تاسیس کرده.مدرسه ایی که هم مردان و هم زنان را می پذیرفت و آن ها را تشویق می کرد که هم دربارهء لذت مطالعه و هم مطابق آن زندگی کنند.شایعاتی که در مدرسه چه می گذرد تحریک آمیز و از نظر اخلاقی نکوهیده بود.اغلب شایعاتی دربارهء کارهای ناخوشایند اپیکور در میان کلاس ها به بیرون درز می کرد.اما به رقم شایعات و انتقادات تعالیم اپیکور همچنان طرفدارانی پیدا می کرد.به طوری پس از اینکه از بین رفت نام اپیکور به شکل صفت به عنوان نشانه ای از علایق او به بسیاری از زبان ها وارد شد-لغتنامه انگلیسی آکسفورد*اپیکوری:دلبسته ی لذت جویی،خوش گذران، لذت طلب و شکمباره.

2-از نظر اپیکور وظیفهء فلسفه چیست؟

مردی احساس ناخرسندی می کند.صبح ها با کج خلقی از خواب بر می خیزد و با اعضای خانواده اش غرغرو و بد خلق است.به طور شهودی،تقصیر را گردن شغل خود می اندازد و شروع به جستجوی شغل دیگری می کند،او به سرعت به این نتیجه می رسد که در شغل ماهیگیری خوشبخت خواهد بود و در بازار یک تور ماهیگیری و یک غرفهءگرانقیمت می خرد. ولی افسردگی او کاهش نمی یابد.

در قلب اپیکور گرایی این اندیشه وجود دارد که ما به سوال چه چیزی مرا خوشبخت خواهد کرد ؟به طور شهودی همیشه جواب بدی می دهیم.جوابی که در سریعترین حالت به فکر می رسد به احتمال زیاد نادرست است.ارواح ما مشکلات خود را به شفافی بدن ما بیان نمی کنند.ما اغلب مثل بیماری هستیم که از علت بیماری خود آگاه نیست.علت مراجعهء ما به پزشکان این است که آنها بهتر از ما بیماری های جسمانی را می شناسند.بنا به دلیل مشابهی،وقتی روحمان ناخوش است،به فیلسوفان روی می آوریم و درست همان گونه که پزشکی هیچ سودی ندارد اگر بیماری جسمی را برطرف نکند،فلسفه نیز اگر تالم فکری را برطرف نسازد ، بی فایده است.به نظر اپیکور وظیفه ء فلسفه عبارتست از کمک به ما در تعبیر و تفسیر تالمات و خواسته ها و امیال نامشخص و مبهم خودمان، و بنابراین،رهانیدن ما از طرح های نادرست برای خوشبختی.

3-فهرستی اپیکوری برای دارایی های لازم برای خوشبختی.

آنهایی که شایعات را شنیده بودند از کشف علایق واقعی فیلسوف لذت شگفت زده شدند.هیچ خانهء بزرگی در کار نبود.غذا ساده بود،اپیکور آب می نوشید نه شراب.و شامش نان،سبزی و یک کف دست زیتون بود.او از دوستی خواست:( برایم یک کوزه پنیر بفرست تا بتوانم ضیافتی برای خود برپا کنم).او نمی خواست کسی را بفریبد.دلبستگی او به لذت بسیاز بیشتر از تصور متهم کنندگان او به عیاشی بود.به عقیدهء اپیکور عناصر ضروری لذت هرچند مرموز اما اصلا"گران نیستند:

یک.دوستی

اپیکور در سی و پنج سالگی نوعی زندگی غیر عادی را بر گزید.او خانهء بزرگی در حاشیه آتن خرید و با گروهی از دوستانش به آنجا نقل مکان کرد.هرکس کنج آسایش خودش را داشت و اتاق های غذا خوردن و مکالمه مشترک بود.او چنین می گفت:بین تمام نیکی هایی که حکمت برای ما در بر دارد،دوستی پربهاترین است.دلبستگی او به معاشران همدل چنان شدید بود که توصیه کرد بکوشیم هرگز در تنهایی چیزی نخوریم.خانوادهء اپیکور بزرگ به نظر می رسید اما ظاهرا"هیچ ترشرویی یا احساس محدودیتی وجود نداشت و فقط همدلی و مهربانی دیده می شد.

ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشد که بتواند ببیند ما وجود داریم.آنچه می گوییم هیچ معنایی نداردمگر زمانی که کسی بتواند آن را بفهمد.در میان دوستان بودن یعنی همواره هویت خود را تایید کردن.شناخت و علاقه و مراقبت آنها به ما این قدرت را می دهد که از رخوت و کرختی بیرون برویم.در صحبت های معمولی ،بسیاری از آن ها با ما شوخی می کنند و نشان می دهند که ضعف های ما را می شناسند و آنها را می پذیرند و ،بنابراین،به نوبهء خود،می پذیرند که ما در دنیا جایی داریم.دوستان حقیقی ،ما را بر اساس معیار های دنیوی نمی سنجند،آن ها به خود اصلی ما علاقه دارند،مثل زوج های آرمانی،عشق آنها به ما متاثر از ظاهر یا جایگاه ما در سلسله مراتب اجتماعی نیست،و،بنابراین،ما بر سر پوشیدن لباس های کهنه و نشان دادن این که امسال پول کمی در آورده اییم دغدغهء خاطری نداریم.جستجوی ما برای به دست آوردن پول هیچ دلیل مهمتری از تضمین احترام مردمی ندارد که در صورت بی پولی به ما خیره خواهند شد.اپیکور،با تشخیص نیاز بنیادین ما ،دریافت که قلیلی دوستان واقعی می توانند عشق و احترامی به ما ارزانی دارند که ممکن است حتی ثروت قادر به تامین آن نباشد.

دو.آزادی

اپیکور و دوستانش برای اینکه مجبور نباشند برای کسانی کار کنند که از انها خوششان نمی آمد خود را از اشتغال در بازار آتن کنار کشیدند و چیزی را شروع کزدند که بهترین توصیف آن زندگی جمعی است.و در ازای استقلال زندگی ساده تری را پیش گرفتند.بنابر این باغی خریدند و برای استفادهء روزانه خود سبزی هایی در آن کاشتند.غذای آنها شاهانه نبود اما خوش عطر و طعم و مقوی بود .سادگی بر احساسشان و مقام دوستان اثر نمی گذاشت.نیازی نبود از دیوارهای برهنه خجالت زده شوند.در میان گروه دوستان و در خارج از شهر و بازار آتن کسی ادعایی به معنای مالی نداشت که ثابت کند.

سه.تفکر

تفکر از بهترین راههای درمان اضطراب است.با نوشتن مشکل روی کاغذ یا حرف زدن از آن در مکالمه!اجازه می دهیم ویژگی های اصلی آن ظاهر شود و با شناخت ماهیتش،اگر نه خود مشکل،ولی ویژگی های آزارندهء ثانویه اش را برطرف می کنیم.در اتاق های مشترک خانه ی حاشیه و در جالیز فرصت های فراوانی برای بررسی مشکلات با افرادی نه تنها هوشمند بلکه به همان اندازه دلسوز وجود داشت.تحلیل جدی فکر را آرام می کرد.این امر به دوستان اپیکور این فرصت را می داد تا نگاهی گذرا به مشکلاتی بیندازند که در محیط غیر فکورانهء بیرون باغ فکر آنها را به خود مشغول می کرد.

*

البته بعید است ثروت کسی را بدبخت کند ولی اصل استدلال اپیکور این است که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمت دوستان،آزادی و زندگی تحلیل شده محروم باشیم،هرگز واقعا"خوشبخت نخواهیم بود.و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولی پول نداشته باشیم،هرگز بدبخت نخواهیم بود.برای ترسیم رابطهء اپیکوری میان پول و خوشبختی می توان گفت قابلیت پول برای تامین خوشبختی در درآمد های کم وجود دارد و این قابلیت با بیشتر شدن درآمد،افزایش نخواهد یافت.این تحلیل به درک خاصی از خوشبختی وابسته است.به نظر اپیکور، اگر دردی نداشته باشیم،خوشبخت هستیم.چون در صورت کمبود مواد غذایی و پوشاک از درد رنج خواهیم برد،باید برای خرید آنها پول کافی داشته باشیم.اگر مجبور شویم به جای صدفهای دریایی ساندویج بخوریم دیگر نمی توان برای توصیف این حالت از کلمهء رنج استفاده کرد...وقتی درد حاصل از نیاز را رفع کنیم ،ظروف ساده و میز مجلل!لذت یکسانی در بر دارند.ما در ماشینی اشرافی بدون حضور دوستان،در ویلا بدون آزادی،در ملافه های حریر ولی با اضطراب خوشبخت نخواهیم بود.

اپیکور برای خودداری از تحصیل آنچه برای خوشبختی نیازی به آن نداریم روشی پنج مرحله ایی پیشنهاد می دهد که با این پرسش آغاز می شود:اگر آنچه مشتاقانه می خواهم متحقق شود چه اتفاقی خواهد افتاد؟اگر متحقق نشود چه اتفاقی خواهد افتاد.

1.طرحی برای خوشبختی مشخص کنید.

مثلا":برای خوشبخت بودن در روزهای تعطیل ،باید ویلایی داشته باشم.

2.تصور کنید که این طرح ممکن است نادرست باشد.به دنبال استثناهایی برای فرضتان بگردید.آیا ممکن است ویلا داشته باشم و خوشبخت نباشم؟آیا ممکن است در روزهای تعطیل خوشبخت باشم اما ویلا نداشته باشم؟

3.اگر استثنایی پیدا شود،شی مورد نظر ممکن نیست دلیل لازم و کافی برای خوشبختی باشد.

آیا ممکن است در ویلا تیره بخت باشم اگر!مثلا"  بی دوست و منزوی باشم.آیا ممکن است در چادر مسافرتی خوشبخت باشم اگر مثلا"در کنار کسی باشم که به او عشق می ورزم و عاشق من است.

4.برای اینکه در بارهء خوشبختی درست فکر کنیم باید طرح اولیه را طوری تغییر دهیم که استثنا را هم شامل شود.

امکان خوشبختی من در ویلایی گرانقیمت بستگی دارد به اینکه با کسی باشم که به او عشق می ورزم و عاشق من است.می توانم بدون ویلا خوشبخت باشم با دوستانم و معشوقم و عاشقم.

5.اکنون شاید نیازهای حقیقی بسیار متفاوت با نیازهای نامشخص اولیه باشند.شاید خوشبختی بیشتر بستگی دارد به داشتان مصاحبانی همدل تا ویلایی آراسته.


برنامه سبز

میهمان این جمعه هفتگ مهرداد کیان است از وبلاگ فوق العاده :


توعلم مدیریت یا دقیق تر بگم تو مدیریت استراتژیک یه مبحث جالب و شیرینی داریم به نام برنامه ریزی استراتژیک

بر فرض اگر شرکت کاله که تو صنعت لبنی و گوشتی ید طولایی داشته و تو استان سبز محور ما قرار داره رو در نظر بگیریم برای نوشتن برنامه استراتژیک این شرکت باید عوامل داخلی و عوامل خارجی تاثیر گذار بر این شرکت رو مشخص کنیم.

ازتجزیه و تحلیل عوامل داخلی نقاط قوت و ضعف شرکت و از تجزیه و تحلیل عوامل خارجی شرکت نقاط فرصت و تهدید

شرکت کاله مشخص می شه.

با شناسایی و برایند این چهار تا ایتم ما می تونیم برنامه ریزی استراتژیک این شرکت رو بنویسیم.

حالا این شرکت هر چقدر بتونه نقاط ضعف درون سازمانی و تهدیدات بیرون سازمانی رو کم کنه و در قبالش

نقاط قوت داخل سازمان و فرصت های بیرونی  رو افزایش بده می تونه شرکت موفقی تو صنعت خودش باشه

برای شرکت کاله مثلا یکی ازنقاط قوت درون سازمانیش می تونه داشتن نیروهای انسانی ماهر و با تجربه باشه

و یکی از نقاط ضعف درون سازمانیش به روز نبودن دستگاهها و خط تولیدش باشه

یکی از فرصت های بیرون سازمانی برای شرکت کاله می تونه توانایی ارتباط با افراد سیاسی و ذی نفوذ استان و کشور و همچنین روسای ادارت دولتی باشه برای دریافت تسهیلات یا مجوزهای لازم باشه

تهدیدات بیرون سازمانی میتونه وجود رقبای جدی و یا نبود قوانین مالکیت معنوی برای این شرکت باشه

همه این توضیحات رو دادم تا به این جا برسم و بگم این برنامه استراتژیک  رو جدا از سازمانها و شرکتها می شه رو

ادمیزادی هم پیاده کرد

اینکه هر کسی بتونه نقاط قوت و ضعف درونی خودش و فرصت ها و تهدیدات دنیای پیرامونیش رو بشناسه و درست تجزیه و

تحلیل کنه می تونه یه چشم انداز و برنامه درستی رو برای اینده ش بچینه نه مثل یه راننده ناشی، که تو یه جاده لغزنده و پرپیچ وخم از روی شانس و خدا خدا امید وار باشه که بتونه به مقصدش برسه

اینکه اول به خودم می گم بعد شما اقاجان، خانم جان اول سالی بشین یه تجزیه تحلیل از خودت بریز رو دایره تا ببینی چند چندی بعدش برنامه ریزی درست درمون بچین واسه سال پیش رو تا یه سال سبزی داشته باشیم پر از پویش و رویش.

عزت  زیاد



کادو

سلام دوستان 

خانم های گلی که این  متن می خونید روز تون مبارک......

انشاله  روزهاتون با آرامش باشه ... شب هاتون با آسایس بگذره .....دلتون شاد باشه ....

ببخشید من این چند روز گرفتار بودم و امشب مهمانم

 این متن رو هم دارم با مبایلم می نویسم ... به مهناز گفتم تو این شلوغی چیزی به نظرم نمیرسه .... گفت یه سوال مطرح کن .... گفتم چه سوالی ...؟ گفت بپرس که خانمها... تصورشون از کادو امسالشون چی بود و چه دوست داشتن کادو بگیرند ...و چی کادو گرفتن ...همونی که فکر می کردن  یا نه ...؟ کلا سور پریز شدید یا نه .....

من واسه مهناز عطر گرفتم از طرف هانا هم هندزفری مبایل  ...

دوتا شاخه گلم گرفتم عطر با هماهنگی گرفتم ولی کادو هانا سورپریزی بود...


منو ببخشید .... دوستتون دارم ...



بدرود خانه طبقه چهار

سلام دوستان نازنینم

دقیقا پنج ماه پیش در چنین روزی یعنی 19 آبان وبلاگ گروهی هفتگ شروع به کار کرد .

طی این پنج ماه 137 پست توسط نویسنده های اصلی و میهمان هفتگ منتشر شده

بیش از 3200 کامنت داشتیم و نزدیک از 126 هزار بازدید

یعنی بطور متوسط روزانه بیشتر از 800 بازدید

که فکر می کنم برای یک وبلاگ گروهی آمار قابل قبولی باشه

و خوشبختانه بر خلاف خیلی از وبلاگ های گروهی جمع نویسندگان هفتگ بدون حاشیه و مشکل دارند به کارشون ادامه میدن و امیدوارم این مسیر همینطور آهسته و پیوسته ادامه پیدا بکنه .


وقتی قرار شد هر کدوم از بچه ها یکی از روزهای هفته رو انتخاب بکنند من چهارشنبه رو برداشتم به خاطر اینکه خاطره خوبی از بابا و کلاس های چهارشنبه ش توی فرهنگسرا داشتم . اما این آخرین پستی هست که من در چهارشنبه های هفتگ می نویسم و همونطور که در پست قبل توضیح دادم قراره با مهربان زیر سقف دوشنبه ها با هم بنویسیم . از چهارشنبه هفته بعد دوست نازنینی به جای من ساکن طبقه چهارم هفتگ خواهد شد . دوستی که قلم فوق العاده محشری دارد و شک ندارم که از نوشته هایش لذت خواهید برد .

مطمئنا این پست به معنی خداحافظی من با هفتگ نیست . اینطوری مطمئنا وقت و فرصت بیشتری برای نوشتن در  وبلاگ خودم خواهم داشت . امیدوارم بعد از این بتونیم برنامه های جذاب تری برای هفتگ داشته باشیم و میهمان های خوبی رو برای نوشتن در جمعه های هفتگ دعوت کنیم .


از روز 19 آبان که هفتگ به راه افتاد آقا طیب و مهربان هیچ پستی در وبلاگ خودشان ننوشته اند . محسن باقرلو 8 پست گذاشت و وبلاگش را بست . پیرزاده 2 پست و جعفری نژاد هم فقط چهار پست در وبلاگهایشان نوشته اند در حالیکه تعداد پست های منتشر شده جوگیریات طی این 5 ماه 123 عدد بوده است .

همین آمار گویای این مطلب هست که من برای نوشتن توی جوگیریات چقدر ارزش و احترام قائلم و باید به من حق بدهید که سعی بیشتری برای روشن نگاه داشتن چراغ آن خانه در این روزگار کسادی بازار وبلاگ نویسی داشته باشم  . ضمن اینکه برای داشتن یک وبلاگ گروهی پویا و جذاب ایجاد تغییرات ناگزیر است و اضافه شدن یک نویسنده جدید مطمئنا برای موفقیت بیشتر هفتگ لازم و ضروری است .



اگر کم و کاستی از بنده در هفتگ بوده به بزرگواری خودتان ببخشید و اگر احیانا باعث ایجاد دلخوری کسی شده ام عذرخواهی می کنم .

به امید دیدار مجدد شما در هفتگ .

خدانگهدار ...



چی شد که همچی شد ؟!

بنظر شما وبلاگ چی شد که  همچی شد ؟! چرا تقریبن مُرد از بس که جان ندارد ؟! به هفتگ که فک میکنم انگار شیش تا بلاگر شیش تا پیکان فرسوده را با یک پراید عوض کرده باشند ! انگار شیش تا جوی آبی که یک زمانی هر کدام برای آبیاری یک مزرعهء بزرگ کافی بوده اما به مرور زمان دچار کم آبی و تقریبن خشک شده را هدایت کرده باشیم توی یک جوی بلکه زور شیش تاشان روو هم اندازهء یکی از قبلی ها بشود ! البته طبیعیست که بعد از ظهور سی دی و دی وی دی دیگر کسی نوار کاست گوش نکند اما میخواهم بدانم از نظر شمای مخاطب هفتگ که هنوز گاهی در این حال و هوا نفس می کشید چه عواملی باعث کم رونق شدن تدریجی کار و کاسبی بلاگستان و بلاگر جماعت شد ؟