X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • معجزه (جمعه 20 اسفند 1395 19:09)
    چهارشنبه شب یه بازی فوتبال بین دو تیم بارسلونا و پاری سن ژرمن برگزار شد و بارسا 6 بر 1 برنده شده و به دور بعد صعود کرد با توجه به نتیجه یازی رفت که 4 بر 0 به نفع پاری سن ژرمن تموم شده بود این نتیجه بسیار شگفت انگیز و جالب توجه بود به خصوص زدن 3 گل در هفت دقیقه پایانی... خیلیا به اون پرداختن که احتمالا تو فضای مجازی...
  • اندر احوالات کارهای اداری (چهارشنبه 18 اسفند 1395 21:38)
    یک هفته است که من بدو، عوارض ماشین بدو... قضیه از این قراره که هفته گذشته برای گرفتن طرح ترافیک سالیانه به صورت انلاین عوارض پرداخت کردم و وقتی خواستم برم مرحله بعد گفت کجا؟؟ شما پول ندادی! گفتم لابد کارهاش طول میکشه و بعد ۲۴ ساعت تایید میشه. یک روز بعد باز اومدم برم مرحله بعد باز اون قاطع‌تر گفت کجاا؟؟؟ پول ندادی...
  • مانور (سه‌شنبه 17 اسفند 1395 19:35)
    بیست و نه سال پیش تقریبا تو همچین روزهای بود که موشک بارون تهران شدت گرفته بود و خیلیا شهر رو ترک کرده و به شهرستانهای دور دست که کمتر در تیر رس بود و برد موشک های عراقی به اونجا نمی رسید رفته بودن، اما برای امثال ما که مونده بودیم فضا، فضای غریبی بود ترس شنیدن صدای آژیر قرمز و هجوم به پناهگاه و قلبی که تو سینه عین...
  • تنهایی و رویا (جمعه 13 اسفند 1395 15:47)
    عاشق همیشه تنهاست .... نمی دونم عاشق هستم یا نه ... ولی تنهایی خوب حس می کنم ... سخته ادم بفهمه عاشق هست یانه ... اصلا عشق یه مقوله ایی که حادث میشه وقتی اتفاق می افته سخت می تونی بفهمی اولش کجا بوده ... اون روزی که دیدیش ، یا اون روزی که بهش گفتی سلام ، یا اون روزی باهت حرف زد ..عشق خیلی شبیه دوست داشتن و معاشرته...
  • پچ‌پچ‌های یواشکی (چهارشنبه 11 اسفند 1395 19:36)
    از بچگی هروقت پدر و مادرم میرفتن یه گوشه و آروم با هم حرف میزدن، توی خونه ما اتفاقی می افتاد... یه چیزی خریده می شد. چیزی فروخته میشد و یا نقل مکان صورت میگرفت... به جرات میتونم بگم بهترین قابی که توی زندگیم دیدم، صحنه‌ایه که این دو تا دارن ریز ریز با هم حرف میزنن... نمیدونم اما شاید دلیل اینکه همیشه مشورت رو به خود...
  • یادآوری (سه‌شنبه 10 اسفند 1395 18:30)
    گاهی وقتا باید یاد بعضیا آورد که کی بودن و جایگاه شون کجا بوده که امروز اینقدر خودشون رو دست کم نگیرن و خودباخته نباشن و تو زوال و روال روزمره گی و تکرار و تسلسل از نفس افتادن مکث کنن، باید یادشون آورد یه زمانی هیبتشون تو دل خیلی ها زلزله بپا میکرده ,واسه بعضیا از ترس و برا خیلیا از شوق، باید یادشون بندازیم یه زمانی...
  • جن های باغ علیمراد ( 3 ) (شنبه 7 اسفند 1395 21:50)
    جن های باغ علیمراد یک داستان نیمه واقعی ! قسمت سوم لطفا قسمت اول و دوم این داستان را از اینجا و اینجا بخوانید . - سگ خور ! اصلا کرایه هم نمی خوام . از جون خودم و از نیسانم که عزیزتر نیست ! پرویز با گفتن این جمله می رود سمت نیسان و ما هم به دنبالش . - پرویز جان مادرت ! از خر شیطون پایین بیا . - یا وسایلتون رو بردارید...
  • محسن باقرلو (شنبه 7 اسفند 1395 08:41)
    محسن باقر لو تو صفحه فیس بوکش متنی گذاشته می خواستم با خواننده های هفتگ هم اشتراک بگذارم ..باشد که وسیله « خیر » بشم _________________________________________________ تصمیم گرفتم مث پارسال برای خانم صاد و خانم ر عیدی جمع کنم ... برای دوستانی که در جریان نیستند عرض میکنم که این دو عزیز ، دو خانم سرپرست خانوار هستند ......
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 4 اسفند 1395 19:45)
    دیشب نیم ساعت زودتر از محل کار اومدم بیرون... چقدر همه چیز فرق داشت... خیلی از مغازه‌ها باز بودن... مردم در حال رفت و آمد... کوچه‌‌ی تاریک و خلوتِ همیشگی به قدری شلوغ بود که باید مراعات میکردی به عابرها نخوری. ماشین و موتور در رفت و آمد بودن در حالی که هرشب ساعت ۹ توی اون کوچه پرنده پر نمیزنه و انقدر ترسناک و خلوته که...
  • ((مه گرفته کوچه ها رو)) (سه‌شنبه 3 اسفند 1395 18:17)
    چند روز پیش یه خبری روخوندم به این شرح ((در سال 1937 بازی چلسی و چارلتون به علت مه غلیظ در دقیقه 60 متوقف شد. اما دروازه بان چارلتون سم بارترام به مدت 20 دقیقه در دروازه ایستاد تا وقتی غلظت مه کم شد تازه فهمید بازى متوقف شده است)) چیزی که از اون روز ذهنم رو درگیر کرده اینه چقدر، چند بار، چه جاهایی،کدوم روزها،چه وقایع...
  • جن های باغ علیمراد (یکشنبه 1 اسفند 1395 00:49)
    جن های باغ علیمراد یک داستان نیمه واقعی ! قسمت دوم قرار ما جلوی ساندویچی پدر ایرج است . همه جمع می شویم آنجا . ساعت 5 عصر است . چند دقیقه بعد ، نیسان هم می رسد . راننده ی نیسان ، پرویز ، برادر مهدی است . وسایل را پشت نیسان می ریزیم . ایرج و مهدی می نشینند جلو ، کنار پرویز و ما ، هفت نفر دیگر ، پشت نیسان می نشینیم و...
  • وبلاگ خرس (جمعه 29 بهمن 1395 16:51)
    اهمیت حفظ آثار تاریخی به سنی رسیده‌ام که نوشتن در وبلاگ، یعنی این مدلی که من می‌نوشتم سخت شده. اینکه از زندگی شخصی‌ام بنویسم اذیتم می‌کند. فکر کنم محافظه‌کار شده‌ام. حتی نوشتن در مورد مرگ مادرم هم تصمیم سختی بود. یا شاید بهتر است بگویم تصمیم مهمی بود. اهمیتش هم به این خاطر نبود که چیزی شخصی را می‌نویسم، فکر کنم اهمیتش...
  • نوروز از آنچه فکر میکنید به شما نزدیکتر است (چهارشنبه 27 بهمن 1395 20:00)
    اگر دارید چپ چپ به عنوان بالا نگاه میکنید باید بگم خدمتتون که فقط اهل فن متوجه میشن من چی میگم و لاغیر! چند تا پیشنهاد کوچولو دارم براتون که روزهای آخر بدو بدو نکنین و فقط خوش بگذرونین... اگر اهل خونه‌تکونی هستین که حتما تا الان شروع کردین. اگرم شروع نکردین الان برای زیر ‌و ‌رو کردن خونه دیره. بهتره در سطح بچرخین و...
  • سایه (سه‌شنبه 26 بهمن 1395 21:13)
    اکثرا باور نداریم که هر اتفاق ،حادثه و رویداد محصول همان چیزی ست که گفته شده یا می بینیم و به همین خاطر عمدتا شایعه باور هستیم و در بیشتر موارد احساس مغبون شدن به ما دست می دهد. از حوادث طبیعی مانند سیل و زلزله بگیر تا حوادث غیر طبیعی مانند تصادفات و یا همین موضوع پلاسکو یا دزدان دریایی سومالی.... علمای علم ارتباطات...
  • جن های باغ علیمراد (شنبه 23 بهمن 1395 19:25)
    جن های باغ علیمراد یک داستان نیمه واقعی در چند بخش !!! بخش یکم . - باغ علیمراد جن داره . طرف باغ بری جنی میشی ! - شبها خصوصا ... شبها صدای ساز و آواز جنها از توی باغ علیمراد میاد . - بهترین میوه ها رو باغ علیمراد داره ... اما همه اش شبها میشه خوراک جشن جنهای باغ ... - باغ علیمراد رو جنها طلسم کردن ... هرکی شب بره سراغ...
  • خوب یا بد (پنج‌شنبه 21 بهمن 1395 22:56)
    جمعه گذشته به « هانا » گفتم پاشو اتاقت تو تمیز کن ... گفت چشم ولی انجام‌نداد... رفت پی کارتن و تلویزیون ... کارتنش که تموم شد ... دوباره وظیفه اش رو بهش گوشزد کردم ولی بازم از این گوش گرفت از او ن گوش در کرد . یه چند باری که بهش گفتم آخرش خسته شدم .. خودم شروع کردم به تمیز کردن تا شروع کردم ٬ هانا دید زود اومد و شروع...
  • فیلسوف‌نمایی در یک شب زمستانی (چهارشنبه 20 بهمن 1395 20:00)
    یک چیزی میگم به من میخندید ولی ایرادی نداره خنده خوبه... به نظرم یه نوع فلسفه هم باید باشه به نام "فلسفه در آشپزخانه". باور کنین از اون فلسفه های اسم و رسم دار میشه. اصلا فکر میکنین چرا مادربزرگهامون انقدر عاقل و مدیر و مدبر شدن؟ چون در مکتب همین فلسفه مشق کردن. باز میخنده! بذارید براتون یه مثال عینی بزنم....
  • کمان آرش (سه‌شنبه 19 بهمن 1395 19:06)
    آورده اند ((در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از...
  • " این باسن و آن انصاف !! " (شنبه 16 بهمن 1395 14:49)
    " این باسن و آن انصاف ! " دوستی در میان خاطرات کاری خود تعریف می کرد : چند سال قبل ، در پروژه ای در یکی از شهرهای غربی کشور شاغل بودم . با توجه به وضعیت پروازها ، برای رفتن به پروژه باید با هواپیما به شهری دیگر می رفتم که از آنجا تا محل پروژه هم بیش از چهار ساعت راه بود . یک روز هنگام رفتن به پروژه احساس...
  • عدل و‌عدالت (جمعه 15 بهمن 1395 08:22)
    نمی دونم قبلا گفتم یا نه .... به دنیایی که ما تووش هستیم دقت بکنید .... به دنیای حیوانات به جهان وحش ...دقت کنید .. هر حیوونی غذای یه حیوون دیگه است ... .... ضعیف همیشه محکوم به فناست ... به بلاهای طبیعی فکر کنید ......... به ناقص الخلقه بودن ... به معلولیت کودکان بی گناه ... فکر کنید ...به غریزه های مختلفی که تو وجود...
  • ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است* (چهارشنبه 13 بهمن 1395 20:00)
    یه وقت‌هایی حس میکنی بار غم و اندوه انقدر روی شونه‌هات سنگینه که نمیتونی تحملش کنی... یه جاهایی انقدر کم میاری که به لاک تنهاییت پناه میبری... یه وقت‌هایی میگی خدایا یعنی این آخریشه؟ و نمیدونی جواب چیه... اونی که داره بار غم روی شونه‌هاش سنگینی میکنه ایرانه... اونی که داره براش از زمین و آسمون میباره ایرانه... اونی که...
  • قمر در عقرب (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 19:34)
    چند روز پیش یک عزیزی داشت صحبت میکرد و به شدت گله مند بود از شرایط اقتصادی اش و گفت کاش این یکی دو ماه هم بگذره و از این سال نحس خلاص بشیم و ببینیم سال دیگه چی پیش میاد...ابراز امیدواری کردم براش اما میدونستم با توجه به شرایطی که داره و روند ثابت شرایط زندگی و شغلش خیلی بعید هست اتفاق خاصی بیفته... به این فکر کردم که...
  • دورِ گردون...... (یکشنبه 10 بهمن 1395 20:52)
    این روزها توی دنیا، اتفاق پشت اتفاق هست که داره می افته.... جدای از قصه ی اتفاق های ناراحت کننده ی مملکت خودمون، اعم از پلاسکو و جان باختن هموطنان مون، سیل سیستان و نابسامانی های بوجود آمده و گرد و غبار مهلک جنوب و.... دعواهای جناحی و بعضا و روم به دیوار عربده کشی های بعضی جناحها و خط و نشون و نیش های باز و..... خلاصه...
  • دردودِل (جمعه 8 بهمن 1395 13:25)
    نمی دونم دقت کردید درد و دِل بین آدمها خیلی کم شده ..... علتش هم مشخصه گمونم یا می ترسیم حرف و راز زندگیت پخش بشه ... یا می ترسیم اون درد و دل تبدیل به آتو بشه بکوبن تو سرمون ..... یا ظاهری که از زندگیمون برای دیگران ترسیم کردیم اونقدر با زندگیمون متفاوته که جرات نمی کنیم درد و دل کنیم .... دو کلمه هم یاد گرفتیم به...
  • روی بال فرشته‌ها تا عرش (چهارشنبه 6 بهمن 1395 20:00)
    دیشب شبکه خبر مهمونشون آتش‌نشانی بود که تیرآهن ساختمون پلاسکو از کنار سبد آتش‌نشانیش رد شده و خداروشکر زنده مونده بود. از سوال‌های صدمن یه غاز مجری برنامه که (میگفت از اون بالا چی میدیدی؟! آخه مردک این آدم مرگ از بیخ گوشش گذشته تو درباره‌ی ویوش میپرسی؟!) بگذریم، میرسیم به حرف‌های خودش... بین حرف‌هاش گفت من صداهای ریز...
  • صورت های خسته تا هنوز (سه‌شنبه 5 بهمن 1395 20:14)
    می نویسم و خط میزنم،می نویسم و خط میزنم، می نویسم و خط میزنم... می نویسم از بی مسئولیتی و نالایقی به اصطلاح مسئولین که توانایی مدیریت آتش سوزی و فروپاشی یک ساختمان را ندارند و داعیه شان برای مدیریت جهان گوش فلک را کر کرده است و خط میزنم... می نویسم از دروغ پردازترین رسانه جهان که قرار بود دانشگاه باشد و خط میزنم... می...
  • وظیفه مندی (یکشنبه 3 بهمن 1395 23:06)
    از روزهای داغ فاصله می گیریم، از روز های غم، اندوه، زیر و رو کردن خبرها و چشم از دوربین شبکه خبری که ثابت و یه جا کاشته شده بود و از دورا دور یه چیزایی رو نشون میداد و نشون نمیداد فاصله گرفتیم... از روز پر از بغض و اشک های بی اختیار که با دیدن هر عکس از بی نشانان بی آنکه بشناسیم یا نشناسیم، فاصله گرفتیم.... اما چشم...
  • اندوه بی پایان (شنبه 2 بهمن 1395 23:59)
  • پلاسکو (پنج‌شنبه 30 دی 1395 19:24)
    ۱. زلزله اگه تو تهران زلزله بیاد چند تا ساختمون مثل ساختمون پلاسکو با خاک یکسان میشه ... امروز چشم هامو بستم و این صحنه ها رو تصور کردم ... تو این شهر شلوغ تو این کوچه هایش باریک ... حجم آوار و آدمهای زیرش ..... ۲. آتش سوزی ... زلزله چند ثانیه است و خراب شدن ساختمانها چند دقیقه ... اما لوله های رو کار گاز ... منبع های...
  • سیاه، سفید، خاکستری (چهارشنبه 29 دی 1395 20:00)
    یک گورستان بی انتها... پر برف و سرد، با سنگ قبر های خاکستری و یک اندازه که تا چشم کار میکند پشت هم چیده شده اند. زنی با بارانی سیاه که کلاهش را به سر گذاشته، رو به روی یک قبر زانو زده و با دقت نوشته های سنگ را که عمود ایستاده میخواند. گویی مرده ها به احترام نگاهش ایستاده مرده اند...
( تعداد کل: 623 )
<<    1       2       3       4       5       ...       21    >>